اساساً نسبت طبيعي با آثار ادبي از آن خواننده است، نه منقد. خواننده با عقل و احساسش (نه يكي از آنها) با اثر همزيستي دارد و منقد اثر را به تركيبي از مناسبات صرفاً معقول تبديل ميكند. منقد به تبديل اثر به ماشين قابل شناخت ميبالد و خواننده به عواطف خود. منقد گريستن و خنديدن با آثار هنري را مايه خفت و شرمساري ميداند و خواننده اثر را در اشك شوق و اندوه خويش باز ميزيد. خواننده نسبت به اثر چون هم صحبتي مشتاق است و منقد چون مامور تدفين. منقد هيجانها و عواطف خود را سركوب ميكند تا مبادا قاب پيشساختهاي كه قرار است نويسنده و اثرش را در آن دفن كند، كج و كوله از آب درآيد و خواننده بند از شوق و شور خود ميگسلد تا مجلس خود و اثر را از حيات (اگرچه حياتي كاذب و خيالبافته باشد) لبريز كند. داعيه اين نوشته نه نقد است و نه تفسيري مطلق، بلكه شوق گفتگويي است ميان من و آثار کافکا.
سیاوش جمادی «یادبود ایوب در جهان کافکا»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و من نیز در اینجا تنها خواننده ام. خواننــده ی کتاب ها، فیـــلم ها، رویدادها، اندیشه ها، انسان ها و شاید خودم نیز. مطالب این وبلاگ متن اصلی یادداشتها قبل از ویرایش و یا اعمال حذف و تغییر است. متن چاپ شده از طریق لینک انتهای مطالب قابل مشاهده است.