سفتون
جام جم - قاب کوچک - شنبه ۹ آبان ۱۳۸۸

در مظان اتهام است اما بی گناه. یا به عبارت دیگر بدنام است اما بد نیست. درست مثل خیلی دیگر از شخصیت های ماندگار سینمایی که در ابتدا ذهنیتی منفی ازشان داریم و رفته رفته به نادرستی قضاوت زودهنگاممان پی می بریم. این شخصیت ها عموماً نه فقط به تدریج در خصوص بی گناهی شان از ذهن ما رفع ابهام می کنند بلکه تلویحاً دچار نوعی تغییر و تحول درونی هم می شوند تا اگر هم واقعاً رذیله ای شخصیتی در وجودشان هست از بین برود و ما ذره ای در خوب بودنشان تردید نکنیم. شخصیت «سفتون» از این بابت شاید بیش از همه شبیه به شخصیت «هری مورگان» در فیلم «داشتن و نداشتن» باشد. سفتون هم درست مثل هری آدم بی تفاوت و بی خیال و گریزان از دردسری است که مبارز می شود و نقش حیاتی و مهمی را هم در مبارزه ایفا می کند. منتها تفاوت سفتون با هری دراین است که اگر عامل برانگیزاننده هری برای ورود به مبارزه، بیشتر «عشق» بود، عامل برانگیزاننده سفتون، بیش از هر چیز «عدالت» است ...
ادامه مطلب
هانای
جام جم - قاب کوچک - شنبه ۲ آبان ۱۳۸۸
«هانای» در «سی و نه پله»

هانای «اشتباهی» است! او را عوضی گرفته اند درست مثل شخصیت اول فیلم «مرد عوضی». بی گناه است اما متهم شده به قتل. تصویرش را در روزنامه چاپ کرده اند و پلیس در به در به دنبال اوست. باورتان می شود هانای، همان بچه مثبت کانادایی که در جلسه کذایی اول ماجرا دیدیم، شده است سوژه مهم پلیس انگلستان؛ ارگانی که مثلاً باید مدافع حق باشد اما در حال حاضر گویی به دنبال هر چیز و هر کسی هست جز حقیقت و عدالت.
هانای شاید در ابتدا با خوش خیالی تمام در پی آن است که پلیس را قانع کند بی گناه است اما رفته رفته می فهمد که نه، راهش این نیست. اینجا کسی سرش برای دادخواهی درد نمی کند. می فهمد که تنها شانسش این است که متهمان اصلی خودشان مجبور شوند خودشان را لو بدهند که در آن صورت، دیگر پلیس اگر بخواهد هم نتواند جانب باطل را بگیرد و حکم بر بی گناهی او ندهد ...
ادامه مطلب
سیمین
جام جم - قاب کوچک - شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۸
«سیمین» در «چهارشنبه سوری»
صبری خانم درباره اش به روحی (روح انگیز) می گوید: «سیمین خانم خیلی با انصافه، بهش بگو وضعم درست نیست کمتر باهات حساب می کنه.» ما هنوز سیمین را ندیده ایم و فقط صدایش را پشت آیفون درب ساختمان شنیده ایم اما اجمالاً می دانیم که مژده، همسر مرتضی دل خوشی از او ندارد و به او مشکوک است. این از طرفی برای ما پیش قضاوت منفی ایجاد می کند اما از آنجا که مژده در ظاهر رفتاری بیمارگونه دارد و از طرف دیگر مرتضی خیلی سالم تر و صادق تر به نظر می آید و نیز با توجه به تعریفی که صبری از سیمین می کند حدس می زنیم مشکل خود مژده باشد و در عوض، سیمین زن پاک و بی گناهی باشد که فقط مورد سوء ظن واقع شده است.
در ادامه ما چند بار سیمین را می بینیم و هر بار شناختی تازه از او پیدا می کنیم و به دنبالش قضاوتی دیگر هم درباره او در ذهنمان ایجاد می شود. بار اول وقتی است که روحی به عنوان مشتری به آپارتمان او رفته و در همان حین، صاحبخانه به آنجا می آید و بحث نارضایتی اهالی ساختمان از حضور سیمین مطرح می شود. اما رفتار پر از مهر و عطوفت سیمین نسبت به روحی و اینکه مجانی با او حساب می کند و همینطور ظاهر معصوم و دوست داشتنی اش، هم روحی و هم ما را مطمئن می کند که او بی گناه است ...
ادامه مطلب
کنستانس
جام جم - قاب کوچک - شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
«کنستانس» در «طلسم شده»

«کنستانس پیترسن» دکتر روانشناسی است که خودش را وقف علم کرده. به قول همکارش به کسی می ماند که قالب یخ در کله اش است و از بس مطالعه کرده ظاهرش هم شبیه کتاب شده است. استادش دکتر برولود درباره اش می گوید او جوان ترین ولی بهترین دستیاری است که تابحال داشته است. و نیز در ادامه این تعریف اضافه می کند که: «زن ها تا وقتی که عاشق نشدن بهترین روانکاوا هستن و بعد از اون تبدیل می شن به بهترین مریض ها!». شاید بی اعتنایی اولیه کنستانس نسبت به عشق هم ناشی از همین اعتقاد استادش باشد و در واقع چه بسا او به دلیل همین پیروی از این نظر استاد بوده که بهترین دستیار او بوده است. با این همه کنستانس برخلاف ظاهر، واقعاً علم زده و بی روح نیست و لااقل در این یک مورد به تعلیمات استادش وفادار باقی نمی ماند. او عاشق می شود. ابتدا به خیالش عاشق نویسنده کتاب های مورد علاقه اش شده و در واقع عاشق استادش اما بعد می فهمد که برعکس، عاشق یک بیمار روانی شده. اما چه فرقی می کند. کنستانس به خود این مرد خوش قلب دل بسته نه به نام و هویت و اعتبار او و همین عشق بی پیرایه است که او را در کشف معمای روان شناسی پیش آمده که در واقع کشف جرم هم محسوب می شود بر استادش برولود و پس از آن بر رئیس مرکز درمانی محل کارش یعنی دکتر مرچیسن تفوق می بخشد ...
ادامه مطلب
ایکابد
جام جم - قاب کوچک - شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸

عدالت طلب است و حقیقت جو. به این ویژگی ایکابد از همان ابتدای آشنایی با او پی می بریم؛ وقتی که به حکم ناعادلانه کلیسا مبنی بر سوزاندن بدون تحقیق اجساد مردگان اعتراض می کند و این را ظلمی آشکار می داند که حرمت تشریح جسد مردگان، به هیچ وجه توجیه کننده آن نیست. او معتقد است «برای یافتن مجرم و اجرای عدالت باید از مغزمان استفاده کنیم». با این همه آن طور هم که در ظاهر به نظر می رسد خردزده و علم پرست نیست. شاهد بر این مدعا ترس درونی او هنگام مواجهه با امری خلاف تجربه همچون قتل توسط روح شیطانی است. ایکابد که تنها به حس و دلیل و علت و معلول اعتقاد دارد چرا باید از چیزی به نام روح که به هیچ وجه قابلیت اثبات علمی ندارد بترسد؟ چطور ممکن است فردی مرعوب چیزی شود که اذعان می کند به آن باور ندارد؟ دلیلش همان است که گفتیم. ایکابد آن طور که به نظر می رسد و حتی آن طور که خودش فکر می کند علم زده نیست و هنوز رگه هایی از باور به ماوراء در وجودش باقی است. ریشه این باور باز می گردد به تربیت مذهبی او. ایکابد اگرچه خاطره بدی از دین و مذهب و ایمان دارد اما این باعث نشده او مطلقاً بیگانه با حقایق دینی و متافیزیکی بشود. خودش سرگذشت تلخ کودکی اش را اینگونه بازگو می کند: «مادرم بی گناه بود. مثل یه کودک. محکوم شد. به قتل رسید. توسط پدرم؛ یه کشیش ظالم. هفت سالم بود که ایمانم رو از دست دادم» ...
ادامه مطلب
گلین
جام جم - قاب کوچک - شنبه ۴ مهر ۱۳۸۸

بر مبنای ادعایی که فیلم مطرح می کند می توانیم نتیجه بگیریم که ربط شخصیت «گلین» به اسناد تاریخی هم مثل خود فیلم به همان بی ربطی اسناد تاریخی است به تاریخ! حال کیست که بتواند در واقعیت تاریخی این شخصیت تردیدی به خود راه بدهد؟ گلین همسر ناصرالدین شاه قاجار است و به قول خودش بهترین سوگلی او؛ و به قول دیگران «ناموس سلطنت» و در نتیجه «ناموس ملت»! اما اگر می پنداریم او فقط اسباب عیش شاه مملکت است و خاصیت دیگری ندارد سخت در اشتباهیم. روایت زنانه ای که گلین از تاریخ ناصری ایران به ما ارائه می دهد بهمان ثابت می کند که اتفاقاً او و خواهرش «پروین» و حتی تا اندازه ای «امینه» پولکی، همین ها هستند که در واقع دارند مملکت را اداره می کنند. این را گلین همان ابتدا به ما گوشزد می کند: «در سال 1272 «مستر مور» وزیر مختار انگلیس از لندن مأموریت یافت که هرات را برای همیشه از ایران جدا کند غافل از اینکه ما زن ها دست او را می خوانیم و همه نقشه های او را نقش بر آب می کنیم.»
سیاست مستر مور انگلیسی این است که حواس شاه را به مسائل ناموسی دربارش پرت کند اما نمی داند که نباید زن های ایرانی را به هیچ عنوان دست کم بگیرد. اگر انگلیس را مردها اداره می کنند به ادعای گلین ایران به دست زن ها است که می گردد! خود گلین مدعی است: «و بدین ترتیب ما پوزه مستر مور را به خاک مالیدیم.» و بیراه هم نمی گوید. گلین اگرچه خیلی ادعا دارد اما ادعاهایش توخالی هم نیستند. دست کم روایت زنانه ای که او از تاریخ به ما ارائه می دهد اینطور نشان می دهد ...
ادامه مطلب
هری
جام جم - قاب کوچک - شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۸

هری مورگان، یک لنج دار به ظاهر بی رغبت به جبهه گیری های سیاسی موجود در کشورش است. سرش به کار خودش گرم است و انگیزه ای برای به خطر انداختن موقعیتش با وارد شدن به کارهای سیاسی ندارد. اما با این حال می بینیم که او قلباً مخالف با جریان سیاسی حاکم است و این مخالفت را در قالب گوشه و کنایه اش به افسری که او را مورد بازخواست قرار داده نشان می دهد.
هری شجاع است. «دوبورسا»ی انقلابی در جایی صریحاً به این ویژگی شخصیتی هری اشاره می کند. اگر ایستادن هری در مقابل «جانسون» را آنجا که به خاطر «ادی» او را تهدید می کند مصداق شجاعتش ندانیم، بی باکی اش در افشای هویت خود و جانسون در جواب «پل کلر» مفتش را به هیچ عنوان نمی توانیم منکر شویم: «اسم اون جانسونه، و من مورگان. در هتل مارکیز زندگی می کنیم. کافیه؟» و در ادامه هم می بینیم که همین شجاعت هری است که او را در به سرانجام رساندن مأموریت سیاسی هموطنانش یاری می دهد. شجاعت هری با مخالفت درونی اش نسبت به جریانات حاکم روز، دست به دست هم می دهند تا او در کار بازجو وقتی با سؤالات پی در پی اش «مری» را تحت فشار قرار داده دخالت کند و ...
ادامه مطلب
عباس سوپرگوشت
جام جم - قاب کوچک - شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۸
«عباس» در «اجاره نشین ها»

بزرگ خانواده و همینطور بزرگ ساختمان است. فقط نام او را با پسوند «آقا» صدا می کنند. با بقیه اجاره نشین های ساختمان تفاوت اساسی دارد. این فرق را از اتومبیل بنزی که سوارش می شود می توانیم بفهمیم. همینطور از تر و تمیزی آپارتمانی که در آن سکونت دارد که برخلاف آپارتمان های طبقات بالا هیچ اثری از نم و ترک و خرابی در آن دیده نمی شود. اما مهمترین فرق عباس آقا سوپرگوشت از بقیه همسایه ها این است که نشسته اند زیر پایش تا به عنوان وکیل ورثه ساختمان مال مردم را غلفتی بالا بکشد. او ولی با اینکه ساده است و قصدش هم عملی کردن نقشه های «غلام» است اما ته دل سالم تر از آن است که بتواند اهالی ساختمان را بپیچاند و فریبشان بدهد.
عباس در عین حال که جدی ترین و حتی عصبی ترین فرد در میان اجاره نشین های ساختمان به نظر می رسد، در واقع کمیک ترین آن هاست! او با همه رذایل اخلاقی اش به شدت سمپاتیک و جذاب است. عصبانی می شود ولی بامزه است، بددهنی می کند ولی بامزه است، داد و فریاد راه می اندازد و با این و آن دست به یقه می شود ولی بامزه است. دندان قروچه و نیشخند تمسخرآمیزش هم بامزه است. اصلاً هرچه بیشتر از این رفتارها که جلوه های ثابت شخصیتش است انجام می دهد نزد بیننده دوست داشتنی تر می شود! از همه بامزه تر وقتی است که از ترس شکایت مش مهدی و به خطر افتادن منافعش صد و هشتاد درجه تغییر می کند و مهربان می شود و به نوبت با این و آن آشتی می کند ...
ادامه مطلب
برنادت
جام جم - قاب کوچک - شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

«برنادت سوبیرو» یک قدیس است. بانوی معصوم و پاکدامنی که مفتخر به ملاقات «لقاح مطهر» یا همان «مریم مقدس» شده و در واقع لیاقت دیدار با «حقیقت» نصیب او شده است. اما اگر فکر می کنیم قدیسان مسیحی می بایست لزوماً در کلیسا تربیت شده و تعالیم کشیشان را فراگرفته باشند سخت در اشتباهیم. برنادت قرار است همین آموزه را به ما بباوراند که شایستگی و کرامت نیازمند جوهر پاک و رفتار نیکوست نه تابع عنوان و نام و مقام. برنادت را کودن ترین شاگرد کلیسا می دانند چون حتی از آموزه بنیادین «تثلیث مقدس» هم اطلاعی ندارد. خواهر روحانی او را علاوه بر احمق بودن، جسور هم می داند فقط چون برنادت برخلاف روحانیون پرنخوت کلیسا شهامت اقرار به جهل خود را داراست. اما او در واقع نه کودن است، نه جسور بلکه دخترک ساده و بی آلایشی است که نه از روی تواضع و فروتنی که از اعماق جان، خود را کوچک و ناچیز می شمارد و حتی وقتی به مقام دیدار با «بانو» نائل می شود باز هم خود را برتر از دیگرانی که در حسرت برخورداری از چشم های بینای او و به امید قدری رحمت و عنایت، او را تا میعادگاه همراهی می کنند نمی داند. برنادت با همه بی اطلاعی و بی سوادی اش می تواند «ببیند» و همین بصیرت است که او را از مدعیان کوردل متمایز می کند. حجت موجه برنادت به رغم مدعیانی که منع عشق می کنند جمال چهره محبوبش «بانو» است ...
ادامه مطلب
سامرست
جام جم - قاب کوچک - شنبه 31 مرداد 1388

در یک کلمه اینکه به هیچ وجه مثل همکار جوانش «دیوید میلز» نیست. سامرست یکی دو پیرهن که سهل است به اندازه سن و سال دیوید در حرفه کارآگاهی پیرهن پاره کرده است. او پخته و باتجربه است. و از آن مهمتر خودساخته. متواضع است؛ نه مثل دیوید که خود را «سوپرمن» می داند! سامرست از هفت گناه کبیره منزه است و از این بالاتر با وجود سال ها خدمت در این حرفه هنوز به جنایت و کشتار و اسلحه «عادت» نکرده و قسی القلب نشده است.
برخلاف دیوید کم حرف می زند، بی ادعاست، و به جای تئوری بافی و خودنمایی بیهوده، فکر می کند. حتی وقتی بعد از فراغت از کار، روی تخت خود آرمیده و مثلاً قرار است استراحت کند باز هم فکر می کند؛ به کمک تنها صدای موجود یعنی تک تک آهنگین ساعت.
برای تکلیف و وظیفه کار می کند نه برای لذت و پول و مقام و شهرت. یک هفته بیشتر تا بازنشستگی اش نمانده آن وقت هنوز درگیر این پرونده کذایی است. با این حال اصراری هم به مال خود کردن آن ندارد. یعنی نه از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کند و نه بی دلیل شانه خود را از مسئولیت بیش از حد انباشته می کند. تا جایی که بتواند از پذیرش مسئولیت فرار می کند اما وقتی احساس تکلیف کند دیگر هیچ چیز مانع او نیست. نه آقا بالاسری ِ جوان جویای نام و خام و پرخاشگری مثل دیوید و نه اینکه تا زمان بازنشتگی اش یک هفته بیشتر نمانده باشد و نه پر مخاطره بودن مسئولیت. هیچ کدام ...
ادامه مطلب
بدیعی
جام جم - قاب کوچک - شنبه 24 مرداد 1388

شاید فقط او باشد که در این ساعات روز دارد در شهر در به در به دنبال قاتل خودش می گردد. قاتل که نه، شریک قتل. کسی که بعد از خودکشی زحمت پوشاندن جسد او را با چند بیل خاک بکشد و خیال بدیعی را برای مردن راحت کند. این پرسه زنی اما برای بدیعی تبدیل به سفری روحانی برای کشف معنا و ارزش زندگی می شود. یک دوره انسان شناسی که به خودشناسی و هستی شناسی می انجامد. سفری که با سربازی و پادگان شروع می شود و به همان هم ختم پیدا می کند چراکه به اعتراف خود بدیعی دوران خدمت سربازی بهترین دوران زندگی او بوده است، مخصوصاً شش ماهه اولش. می گوید بهترین دوستانش مال آن دوران هستند. انگار او فقط در همان دوره کوتاه از عمرش «زندگی» کرده و مابقی سال های عمرش را «مردگی» می داند: بدیعی خطاب به سرباز: «اونی که تو روش خاک می ریزی آدم نیست، اون اگه آدم بود تو این چاله نبود... تو که روی آدم خاک نمی ریزی که. همین الان توی این شهر روی دهها آدم دارن خاک می ریزن. گورکن ها رو ندیدی؟»او کمترین ارزشی برای وجود خودش قائل نیست. نه فقط «مرده» که خود را حتی «کود» فرض می کند و می گوید: «فکر کن داری زراعت می کنی. منم کودم من رو پای این درخت کاشتی سخته هان؟!» ...
ادامه مطلب
لئون
جام جم - قاب کوچک - شنبه 17 مرداد 1388

شخصیت او را جزئیات رفتاری خاص و منحصر به فردش می سازند. عادات رفتاری بخصوصی که فقط خودش آن ها را داراست. کلاه مضحک به سر می گذارد و عینک آفتابی گرد به چشم می زند. موی سرش کوتاه است و همیشه هم پالتو تنش است. به دید زدن از توی سوراخ های کوچک علاقه خاصی دارد و شاید برای همین است که شگردش آدامس چسباندن روی چشمی در خانه هاست. نشسته می خوابد و شیر را به هر نوشیدنی دیگری ترجیح می دهد. آدمکش است اما عواطف کودکانه دارد. سینما می رود و با شعف بچگانه فیلم موزیکال تماشا می کند و وسواس عجیبی هم در اتو کردن لباس هایش و تمیز کردن برگ های گیاه مورد علاقه اش دارد. در کل برای گلدانش احترام خاصی قائل است؛ شاید چون به قول خودش بهترین دوستش همین گلدان بی زبان است: «بهترین دوستمه، همیشه شاده. هیچ سؤالی نمی کنه، مثل منه».
از آدمیزاد جماعت خیر ندیده و تعجبی ندارد اگر خوک ها را بهتر از آدم ها می داند: «در مورد خوک ها بد صحبت نکن، اونا معمولاً بهتر از آدما هستند!». عروسک بازی می کند و عروسکش هم خوک پارچه ای بامزه ای است که لئون خیلی خوب بلد است جایش حرف بزند و خُر خُر کند.
به کارش وارد است و در آن «خیلی جدی». حرفه ای است نه مثل رئیس پلیس روانی شهر که به لطایف الحیل آدم می کشد. لئون برای کارش قوانین لازم الاجرایی دارد: «نه زن، نه بچه». دلیلش را بعداً می فهمیم وقتی برای مجاب کردن ماتیلدا با حسرت و افسوس داستان عشق از دست رفته اش را بازگو می کند ...
ادامه مطلب
محترم
جام جم - قاب کوچک - شنبه 10 مرداد 1388

از ابتدای تولد، چشم منفور شیطان به دنبال سرنوشت اوست اما این چیزی از ارزش و بزرگی او کم نمی کند. محترم دختر جوانمردی همچون علیشاه است و تعجبی ندارد اگر آن همه زجر و سختی و ترس و تنهایی را متحمل می شود اما تا دم مرگ به ریختن آبروی همسایه ای که چشم حسادتش جوانی او را به تیرگی و تباهی کشانده تن در نمی دهد. از آغاز ولادت، ناف او را به نام اسماعیل بریده اند اما می بینیم که فاصله میان او و اسماعیل به قدری است که اسماعیل در آخرین لحظات زندگی محترم اینگونه بدان اعتراف می کند: «من فقط به اندازه یک نفس تو رو شناختم».
این دختر ضعیف و تنها و غمگین در ابتدا شاداب و بازیگوش و خنده رو بود. مثل گلی شکفته. ولی افسوس که عمر گل کوتاه است. محترم روز به روز پژمرده تر می شود و زمانی با دار فانی دنیا وداع می کند که چه بسا یک روز هم گلستان دنیا را تجربه نکرده. او همانطور که مادرش می گوید مثل پرنده سر بریده ای است که دارد جان می دهد و تا تمام نکند آسوده نمی شود. جای او در این ویرانه ای نیست که علف های هرز حسادت و تنگ چشمی از دیرباز در آن خانه کرده اند. او واقعاً همچون مرغ سبکبالی است که باید از این قفس تیره و تار پر بکشد ...
ادامه مطلب
تریستانا
جام جم - قاب کوچک - شنبه 03 مرداد 1388

«تریستانا» دخترکی معصوم و چشم و گوش بسته است که ناخواسته تحت قیمومیت مردی قرار گرفته که اگرچه از او در برابر دیگران محافظت می کند اما این مراقبت اولاً به معنای سلب آزادی های قانونی اوست و ثانیاً مراقبتی است که قیم در آن حق هرگونه ظلم و ستمی را داراست و خود را مستثنی از همه دیگران می داند. «دن لوپ» تریستانا را دوست دارد اما برای خواسته های نفسانی اش بهای بیشتری قائل است. مشکل او در همین انحراف ریشه ای است و الا او خارج از محدوده قیمومیت تریستانا هم مدافع ضعفا و مظلومان است و هم تصریح می کند که مخالف خونریزی و ستم است. او حتی مدعی است که نمی خواهد خواسته های خودش را بر تریستانا تحمیل کند و به ظاهر هم هر ظلمی که بر او روا می دارد با رضایت خود تریستانا است اما حقیقت، این ظاهر فریبنده نیست. دن لوپ تریستانا را در خانه خودش زندانی کرده و دم از آزادی زن می زند!
تریستانا تکلیفش را با دن لوپ نمی داند. نمی داند دوستش داشته باشد یا از او متنفر باشد. حتی نادان تر از آن است که بتواند تشخیص بدهد چه نوع رابطه ای می بایست با او داشته باشد. همین او را مطیع و تسلیم این خودکامه ای کرده که بی شرمانه ادعای مخالفت با استثمار دارد. اما این اطاعت و فرمانبرداری دیری نمی پاید که جای خود را به طغیان و سرپیچی و عصیانگری می دهد. تریستانا دیگر دیر به خانه می رود و لزومی هم نمی بیند برای این تأخیر پاسخگوی دن لوپ باشد. او حتی برای خودش معشوق یا به قول دن لوپ «رومئو» پیدا می کند و تصمیم به ازدواج می گیرد. تریستانا می خواهد مستقل باشد. او دیگر قیم نمی خواهد. طعم خوش آزادی را چشیده و دیگر زیر بار زور نمی رود ...
ادامه مطلب
فیروزه
جام جم - قاب کوچک - شنبه 27 تير 1388

کسی را ندارد. تنهاست با درد شوهر معتادی که یک سال و نیم است از او طلاق گرفته ولی برای خاطر آسایش و امنیت در محله، هنوز او را شوهر خودش معرفی می کند و نیز تنهاست با غم برادری که به زودی اعدام می شود و همینطور با رنج نگهداری از کودک خردسالی که هیچ کس بالای سرش نیست. با این همه مأیوس نیست. اگرچه گویا دیگر نسبت به گرفتن رضایت از پدر ملیحه دلسرد شده است اما آمدن «اعلا» این دلسردی را هم از وجودش می زداید. او دوباره سعی می کند، دوباره التماس می کند و دوباره تحقیر می شود اما این بار تنها نیست.
دوستان اکبر برای فیروزه دوست محسوب می شوند و حتی از این هم نزدیکتر: فامیل. فیروزه در مقابل مأموران نیروی انتظامی از اعلا به عنوان فامیل نام می برد و در دعوای بین او و شوهر سابقش هم طرف اعلا را می گیرد. ولی این تنها انگیزه فیروزه از جانبداری از اعلا نیست. خواهر اکبر این دوست فداکار برادرش را دوست دارد. نه به عنوان برادر، نه به عنوان دوست برادر، که به عنوان همدم و همدرد. به عنوان یار و مونس و سایه بالاسر. به عنوان همسر ...
ادامه مطلب
ادی
جام جم - قاب کوچک - شنبه 20 تير 1388
نقش های ماندگار
«ادی» در «بيليارد باز»

معروف است به «ادي تنددست» اما در واقع بيشتر از تنددست بودن سمج است و يك دنده. در ابتدا اين ويژگي به نظر نقص و ريشه اصلي باخت و شكست او ميآيد اما در ادامه ميفهميم كه مشكل ادي نداشتن «شخصيت» است. «برت» خيلي خوب اين نكته را به ادي گوشزد ميكند اما ايراد كار آنجاست كه براي برت «بردن» به هر قيمتي مهم است، اما براي ادي بردن وقتي اهميت دارد كه «عزتمندانه» باشد. شخصيتي كه برت مدنظرش است چيزي نيست كه شايسته ادي باشد. ادي اين را نميداند اما «سارا» خيلي خوب و حتي بهتر از خود ادي او را شناخته. دشمن سرسخت برت در مسير سوءاستفادهاش از ادي همين دختر باهوشي است كه روحا كامل است اما جسما ناقص. سارا خوب ميداند كه حيات ادي به عزت اوست. به اعتماد به نفس او و به اميدش. ادي با همه قمارباز بودنش اگر يك ويژگي قابل تحسين داشته باشد اين است كه شايد مال و منالش را به ديگران ببازد اما خودش را و غرور و عزتش را هرگز نميبازد.
برت ميخواهد اين قضيه را به نفع خودش وارونه كند. ميخواهد ادي خودش را ببازد اما دلارش را نه. آن هم فقط 25 درصد از مبلغي را كه ميبرد. 75 درصد آن را هم ميبايست به همراه غرورش به برت ببازد. اين جنايت بيرحمانهاي است كه دارد، بر ادي روا داشته ميشود و سارا مگر ميتواند ببيند و دم نزند. اعتراض زباني سارا، اثري روي ادي ندارد. سارا بايد به آن شكل فجيع در هتل، خودخواسته بميرد تا شايد ادي به خود بيايد و از زير سلطه نابودكننده برت بيرون بيايد. اين جمله پاياني سارا حالا بعد از مرگش ديگر براي هميشه آويزه گوش ادي است: «تو ماسك نزن ادي. احتياجي نداري.» ...
ادامه مطلب
مجید
جام جم - قاب کوچک - شنبه 13 تير 1388

مجيد يك نويسنده اســــت. يـــك بــزرگ نـــويـسـنــده كــوچــك. شـاعـري هـم تـجـلـي بخشي از همين قدرت نويسندگي اوست. او نـويـسـنده است چون زندگياش سراسر داستان و ماجراست. از آنها نيست كه از بيكاري و بيعاري روي به نوشتن آورده باشد. نوشتن از درون او جوشيده. از بطن زندگي پرتلاطم و شورانگيزش. از دل بيمها و اميدهايش.
عشق مجيد به داستانهاست كه او را در تحمل سختيها و رنجهاي زندگي ياري ميكند. همه فكر و ذكرش خواندن است و نوشتن و خيالپردازي. زندگي اصلا در نظر او قصه است. بيبي دارد از بايدهاي زندگي و رنجها برايش ميگويد و او حواسش به پاره كاغذهايي است كه فروشنده در آنها ادويه ريخته و مجيد حالا فهميده اين پاره كاغذها برگهاي يك كتاب داستان هستند.
بيبي (حين بستن بار سفر:) ميري خونه خواهرت ناهار و شامت رو همونجا ميخوري شبها هم همونجا ميري ميخوابي دستي هم زير بال خواهرت ميگيري... ملاحظه آقاكمال رو هم ميكني كه زبونش به سر خواهرت مسلط نباشه...
مجيد (در حال خواندن كاغذپارهها:) اِ اِ اِ خودش رو غرق كرد. بيبي اين كتاب قصه بوده!
بيبي (حرص ميخورد:) پس من اون وقت تا حالا واسه تو قصه ميگفتم؟ ...
ادامه مطلب
برونته
جام جم - قاب کوچک - شنبه 06 تير 1388

داستان ماجراي يك ازدواج صوري است براي اجازه اقامت در آمريكا براي «جورج» و اجازه مـراقـبـت از گياهان يك گلخانه مجهز براي «برونته.» در راستاي اين موضوع اصلي و با بهانه داستان ازدواج صوري ما در تجربه شناختي كه در طول ماجرا براي شخصيتها اتفاق ميافتد سهيم ميشويم. برونته و جورج ناچارند به خاطر قبولي در مصاحبه اداره مهاجرت با همه زواياي شخصيتي و رفتاري هم آشنا شوند و ما هم به اين طريق دعوت ميشويم تا با شناخت برونته و جورج، آمريكا و فرانسه را بهتر بشناسيم.
اولـيـن شـناختمان از برونته با اين اشاره تصويري صورت ميگيرد كه ميبينيم او در سطل پسرك سياه پوست سكه مياندازد، اما به كسي كه در مترو از مردم سكه طلب ميكند و از قضا هموطنش است و آمريكايي كمكي نميكند. بـرونـتـه اگـر چه در ظاهر امر نژادپرست و ناسيوناليست به نظر ميرسد و جورج را فرانسوي احمق خطاب ميكند، اما قلبا چنين روحيهاي ندارد و ما ابتدا اين بـاطن مهربان او را ميبينيم اگر چه در حــد اشـاره و بـدون تاكيد زياد ...
ادامه مطلب
باد
«باد» در محرمانه لسآنجلس

شـخـصـيـتهـاي فـيـلـمهـاي خـوب، همچون انسانهاي واقعي زندهاند و اگر در فيلمنامه به اقتضاي داستان، زندگيشان خاتمه يابد، در دنياي اذهان، ناميرا و ابدياند. نقشهاي ماندگاري كه به «تاريخ» ميپيوندند: تاريخ حيات بشر.
باد، اولين افسر پليس لسآنجلس كه در فيلم ميشناسيم، 5 ويژگي اصلي مهم دارد كه او را از دو همكار ديگرش، جك وينسنس و اد اكسلي متمايز ميسازد. 5 خصلت مهمي كه او را تبديل به قهرمان اين داستان پرشخصيت و پيچيده كرده است. داستاني كه بيش از آن كه قهرمان داشته باشد ضدقهرمان دارد و باد هم در ظاهر امر رفتارش بيشتر به مزدوران بيكله شبيه است تا قهرمان اما از اين ظاهر كه بگذريم همين 5ويژگي است كه خودنمايي ميكند و با تعريف تازهاي كه از «قهرمان» به دستمان ميدهد وادارمان ميكند به سكوت و تحسين و اعتراف به بزرگي شخصيت باد ...
ادامه مطلب
صادق
جام جم - قاب کوچک - شنبه 16 خرداد 1388

همه چیز زیر سر همسر صادق است با آن خوابی که برای شوهرش می بیند. اینکه رفته جبهه و یک تیر گنده! به او خورده و درجا مرده است. صادق وام می خواهد اما تیر و تانک و خمپاره نصیبش می شود تا هوس هرچه وام و قرض و مال و منال دنیاست از سرش بپرد. اما این مکافات عملش نیست. پاداش اوست. بعید نیست تعریف و تمجیدهای کمالی در وصف اخلاص صادق بیراه نباشد. صادق آدم صادقی است. منتها بیشتر در باطن. ظاهرش غلط انداز است. ولی او که این ظاهر دودره باز و ریاکار و هفت خط نیست. صادق واقعی همان باطن پاک و زلال و بی غل و غش است که گرد و غبار ترس و تعلق رویش را پوشانده و مانع آشکار شدنش شده است. جبهه قرار است از وجودش غبارروبی کند و نشانش بدهد که خود واقعی اش کدام است. اما این یک توفیق اجباری است و همه نمک و مزه اش هم همین است. اینکه بدون اینکه خودش بخواهد سرنوشت برایش اینطور رقم خورده که به زور! هدایت شود. قرار است اگر لیلی با او میلش است این میل را با شکستن ظرفش به او نشان بدهد نه با ناز و کرشمه و دلبری ...
ادامه مطلب
ولدی
جام جم - قاب کوچک - شنبه 09 خرداد 1388
«ولدی» در «پيانيست»

اولين بار با انگشتان هنرمندش او را ميشناسيم. با شيفتگياش به آواي پيانو. و با آرامشش هنگام نواختن كه حتي صداي توپ هم نميتواند آن را به هم بزند. او فقط نوازنده نيست. ولدي با پيانو عشقبازي ميكند. دستهاي رقصان او روي كلاويههاي پيانو نقش او را از نوازندگي صرف فراتر ميبرد و شيره جان او را با نواي سازش عجين ميكند. ولدي هنرمند است. يك پيانيست دوست داشتني. مردم او را ميشناسند و از راديو صداي سازش را شنيده اند. دوستانش معترفند كه هيچكس نميتواند به زيبايي او بنوازد. با اين همه ولدي آن قدر ديوانه سازش نيست كه آن را به خانوادهاش ترجيح دهد. ولدي از هنر عشق آموخته است و ايمان. عشق به خانواده و ايمان به زندگي. به فروش پيانوي محبوبش در قبال هزينهاي اندك رضايت ميدهد و به چانه زدنهاي برادرش با خريدار پايان ميدهد چون نميخواهد خانواده را بيش از اين شرمنده خودش كند. دوستدار پيانو هست ولي دلبستهاش نيست. عاشق است ولي وابسته نيست. آواي ساز در قلب اوست و او براي حيات هنرياش نيازمند ابزار نيست. چنانچه ميبينيم وقتي در خانهاي با پيانو تنها ميشود كه حق استفاده از آن را ندارد تنها با رقص انگشتانش بر فراز كلاويههاي پيانو تنها با سايه نواختن موسيقي دلخواهش را با روح و جان مينوازد و از آن سرمست ميشود ...
ادامه مطلب
بابا عقیل
جام جم - قاب کوچک - شنبه 02 خرداد 1388
«باباعقيل» در «هور در آتش»

با بقچه و ديوان جيبي حافظ او را ميشناسيم. همينطور با لهجه شيرين شيرازياش. پيرمردي است مهربان كه پدرياش ما را ياد مادري مادرها مياندازد. پسرش «رحمت» نور چشمش است. براي ديدن او آمده. اجازه نميدهند وگرنه او خودش هم مثل رحمت مشتاق جنگيدن در خط مقدم است. خودش ميگويد: «نگذاشتن برم اون جلوها، همينجا در اين مقر نگهم داشتن... ما ديگه زوارمون در رفته. تو خط رامون نميدن.» با اين حال باباعقيل براي ديدن رحمت بايد برود جلو و كوتاه هم نميآيد. «مولايي: ميترسم، ميترسم تا اونجاها نكشي/ باباعقيل: نترس، به رفتنش ميارزه/ مولايي: اي بابا، نيومدي خط، حالام كه اومدي ميخواي بري زير آتيش دشمن/ باباعقيل (به سرفه ميافتد و با ناراحتي:) تقصير نداري، هنوز پدر نشدي تا بدوني من چي ميگم.» ...
ادامه مطلب
سام
جام جم - قاب کوچک - شنبه 19 ارديبهشت 1388
«سام» در «رونين»

«سام: خانم، من پامو جايي نميذارم كه نتونم ازش خارج شوم/ ديتره: پس چرا سوار اون استيشن ميشي؟/ سام: خودت ميدوني.» پول انگيزه اصلي همه افراد اين گروه است. اينها هم مثل بقيه مردم به دنبال پول درآوردن هستند، اما تفاوت اينها ريسك بالاي كاري است كه انجام ميدهند. تفاوتشان در اين است كه ممكن است نتوانند از جايي كه پايشان را در آن گذاشتهاند خارج شوند. سام اين را خوب ميداند و با آگاهي قبلي پا به اين عرصه گذاشته است. استعداد كافي براي اين كار را هم دارد. او باهوشترين فرد اين جمع است. خودش ميگويد قبلاً هيچ وقت از اين كارها نكرده، اما در عمل ميبينيم كه چيزي از تبهكاران حرفهاي و سابقهدار كم ندارد. در جلسه اول اعضاي گروه آنقدر خونسرد هست كه آن عضو بيكفايت گروه با سؤالات نيشدارش نتواند او را عصبي كند و در جلسه دوم از بيتدبيري همان شخص آنقدر عصباني هست كه با يك فنجان قهوه به او كه دم از ارتش و هنگ و تاكتيك نظامي ميزند شبيخون بزند و حساب او را كف دستش بگذارد ...
ادامه مطلب
آقا
جام جم - قاب کوچک - شنبه 12 ارديبهشت 1388

در محل كار «آقا» صدايش ميكنند و در خانه «آقاجون.» او واقعا «آقا»ست. با كارگرهايش مهربان است و آنها هم آرزو ميكنند خدا سايه او را از سر خانوادهشان كم نكند. وجدان كاري دارد و حاضر نيست محصول فاسد به خورد خلقالله بدهد. بيش تر از آنكه معمول است از زندگي كارگرهايش خبر دارد اما نه آن قدر كه بايد. ماجراي اصلي زندگي اش از آنجا شروع ميشود كه با شنيدن اعتراض يكي از دخترهاي كارگر (نوبر كرداني) از اصغر ميخواهد سخت نگيرد و بگذارد هر هشت كارگر زن از تسهيلات لازم برخوردار شوند و در ادامه براي رساندن سهميه گوشت نوبر به همراه اصغر به محله محل زندگي او پا ميگذارد. براي صاحبكار دلسوز و مهرباني مثل او همين كافي است كه فقط يك بار از نزديك زندگي فلاكت بار كارگران زير دست خود را مشاهده كند تا از خواب غفلت بيدار شود و ديگر سر راحت بر بالش نگذارد.
آقا نگاه جالبي به رسم و رسوم و تشريفات مهماني دارد. ميگويد: «اينا رسم و رسوم نيست. اينا ادا و اصوله. مهموني هفت دولت راه انداختن و صد تا آدم بي نياز و شكم سير رو دعوت كردن اين كه نشد رسم و رسوم.» با اين حال تعجبي ندارد اگر دخترش اين حرف او را حسابگري تعبير ميكند. دخترهايش به ظاهر خيلي دوستش دارند اما اين محبت دردي از تنهايي او دوا نميكند. آقا خطاب به افتخار ميگويد: «دارم دق ميكنم. دارم ميپوسم. ميرم ميام اما هيچ فايدهاي نداره... آدم تا دم آخر هم نفس ميخواد. هيچ كس تا تنها نباشه نميتونه بفهمه تنهايي يعني چي.» و خطاب به دخترش: «شما خيال ميكنين هر كي پا به سن گذاشت فقط بايد مواظب فشار خون و كلسترولش بود. يادتون ميره درداي ديگهاي هم هست كه تو ورق آزمايشگاهي نمينويسند. يادتون ميره من هنوز زنده ام. نفس ميكشم. جون دارم.»...
ادامه مطلب
دیوید
جام جم - قاب کوچک - شنبه 05 ارديبهشت 1388
«ديويد» در «هوش مصنوعی»

روباتي است كه ميتواند عشق بورزد. آن هم نه عشقي مانند عشق ناپايدار بيشتر انسانها بلكه عشقي ابدي و بي بازگشت كه براي خلاصي از آن تنها يك راه وجود دارد: انهدام روبات. با اين حساب خيلي راحت ميشود مهمترين درد و رنج اين روبات را شناخت: تنهايي. همان همزاد هميشگي عشق. بهاي عشق تنهايي است.
پينوكيو شخصيت داستاني محبوب ديويد است و سرنوشت زيباي او آرزوي ديرينه ديويد. مهمترين وجه تمايز اين روبات عاشق از ديگر روباتها هم همين توانايي او براي خواستن و اراده كردن است. قدرت شگرف اختيار. ويژگي منحصر به فردي كه او را در كمترين فاصله ممكن با هستي انسان واقعي قرار ميدهد. پروفسور هابي دراين باره به ديويد ميگويد: «قبل از تو روباتها خواب نميديدن... روباتها آرزويي نداشتن مگه اينكه ما بهشون ميگفتيم چه چيزي رو بخوان. تو ميدوني تبديل به چه موفقيتي شدي؟ تو يه داستان پريان پيدا كردي و به يكي علاقهمند شدي، سرشار از خواسته خودت شدي و تصميم گرفتي كه اون تو رو يه پسر واقعي كنه و مهمتر از همه اينكه هيچكس به تو اينها رو ياد نداده بود... در آخر تو به فرشته مهربون رسيدي كه يكي از نقصهاي بشره: اينكه چيزهايي رو آرزو كنه كه وجود ندارن. و يا بزرگترين استعداد بشر: توانايي دنبال كردن خواستهها و اين چيزيه كه هيچ ماشيني قبل از تو انجام نداده بود. تو اولين نفر از يك نسل هستي... تو واقعي هستي.»...
ادامه مطلب
ناصر
جام جم - قاب کوچک - شنبه 29 فروردين 1388
نقشهای ماندگار
«ناصر» در «قرمز»

با اين 3 تصوير خيلي خوب ميشود او را و تضادهاي شخصيتياش را شناخت:
تصوير اول: هستي: تو مغزت كوچيكه، نميتوني بفهمي/ ناصر: اگه مغزم كوچيك نبود عاشق تو نكبت نميشدم/ هستي: مردهشور عشقتو ببرن. اين نشوني عشقته، ديوانه / ناصر: تقصير خودته. بهش بگو ديگه به خونه ما تلفن نزنه. من وقتي اون مرتيكه با تو حرف ميزنه ديوونه ميشم. ميفهمي چي ميگم، ديوونه ميشم/ هستي: تو فكرت بيماره. با تو نميشه زندگي كرد/ ناصر: كجا/ هستي: ميخوام برم/ ناصر: غلط ميكني بري...
تصوير دوم بلافاصله پس از آن جدال اوليه:
ناصر: هستي، منو ببخش. ديگه دست روت بلند نميكنم... قول ميدم... از شمال كه برگرديم تهرون، طلايي كه ميخواستي برات ميخرم.../ هستي: تو نميتوني منو با پول بخري. من زني نيستم كه كتك بخورم، طلا بگيرم/ ناصر (بلند و عصبي:) پس تو چه جور زني هستي؟ از من چي ميخواي؟/ هستي: طلاق/ ناصر (با صداي بلند:) ميخواي طلاق بگيري زن اون مرتيكه شي/ هستي: خسته شدم از دست اين فكرات... خسته شدم/ ناصر (داد ميزند:) جوابمو بده. ميخواي طلاق بگيري زن اون مرتيكه شي؟/ هستي (داد ميزند:) آره آره آره/ ناصر سيلي محكمي به گوش هستي ميزند.
تصوير سوم، كمي بعد ولي در همان موقعيت زماني:
ناصر: نكبت عوضي، براي چي تو كلهات فرو نميره، من الاغ عاشقتم...
ادامه مطلب
بیل
جام جم - قاب کوچک - شنبه 22 فروردين 1388
نقشهایماندگار
«بيل» در «چشمان كاملا بسته»

همسرش را دوست دارد و از عشق او به خودش نيز كاملا مطمئن است. شايد به همين دليل وقتي آليس از او وضعيت ظاهري خودش را ميپرسد بيل بدون اينكه نگاهش كند ميگويد: «قشنگه، تو هميشه قشنگي» اما چه بسا همين مساله كوچك و نمونههاي ديگري از اين قبيل، آليس را از عشق او نامطمئن كرده است. گويا بيل نميداند همسرش به توجه نياز دارد و نگاه عاشقانه و ابراز ظاهري عشق را نبايد دست كم گرفت. اين عدم اطمينان و اين فاصله ميان او و همسرش ريشه همه ناآراميهايي است كه در آن يك شب ملعون بر او ميگذرد و به علاوه مساله مهمتري به نام عدم صداقت. بيل آدم صادقي است اما در همان يك شب به خاطر بياعتماد شدن به صداقت آليس، خودش نيز از صداقت كامل در حرف و عمل به دروغگويي كامل در حرف و عمل ميرسد...
ادامه مطلب
دنیا
جام جم - قاب کوچک - شنبه 17 اسفند 1387

جواد دربارهاش ميگويد: «خدا نصيب هيچ كافري نكنه. اون سيماش اتصالي داره. فيوز پرونده. روانش پاكه پاكه.» و اسي در بدر خطاب به چرچيل در حمايت از او: «تا ديشب خيال ميكردم دختره شله، ادا اصولش واسه بازارگرميه. اما ديشب فهميدم دنيا مث آفتاب پاكه. توي ناكس با اون چشماي هيزت بس كه تير انداختي آبكشش كردي.»
خودش درباره خودش (خطاب به چرچيل) ميگويد: «من به همه مردا شك دارم. يه اشتباه باعث خوشبختي من شد. يه اعتماد باعث بدبختي من. من يه بار به يه مرد اعتماد كردم حالا تا عمر دارم بايد بسوزم. من زن خوبي بودم سربار كثافتهايي مث تو نميشدم كه نصف شبي پا شن و بيان با يه مشت دلار بخوان تنم رو بخرن.»...
ادامه مطلب
بئاتریکس
جام جم - قاب کوچک - شنبه 10 اسفند 1387

«مار سياه»ي است كه «مادر» ميشود. اين خلاصه همه مشخصات شخصيتي اوست. ديگر مسائل همه در مسير اين تغيير و تبديل است كه به چشم ميآيد.
خودش ميگويد عقل و منطق دارد اما رحم و مروت نه. اما اينطورها هم كه ميگويد نيست. اگر رحم و مروت نداشت هم وينتيا گرين (نفر دوم از ليست مرگ) را ميكشت هم دخترش را و هم شوهرش را. از اين گذشته ابايي نداشت از اينكه جلوي نيكي، كار مادرش را تمام كند. اينكه ميخواهد حقش را بگيرد و از انتقام دست برندارد نشانه بيرحم بودنش نيست.
معروف است به «مار سياه» و شايد براي همين است كه مهره مار دارد!...
ادامه مطلب
اتی
جام جم - قاب کوچک - شنبه 03 اسفند 1387
«اتی» در «بوتيك»

«اتي» عاشق پول و ثروت و پرايد! است. ميخواهد مثل بچه پولدارها سوار پرايد شود. عينك دودي بزند، نوار بگذارد و صداي نوار را تا ته زياد كند؛ چرا كه معتقد است هيچ چيز از آنها كم ندارد و تازه از همهشان هم خوشگلتر است. «اتي» اما به هيچ وجه چنان شيفته اينها نيست كه براي به دست آوردنشان حاضر به انجام هر كاري باشد...
ادامه مطلب
ادوارد دست قیچی
جام جم - قاب کوچک - شنبه 19 بهمن 1387

استثنايي و خاص است. نه چون جاي دست، قيچي دارد بلكه چون قلبا از جنس آدمهاي به ظاهر انسان اما مسخ شده دوره و زمانهاش نيست. پگ باگر (مادر كيم) هم كه اول بار او را ديده و با خود به شهر آورده خوب اين را ميداند كه در مصاحبه تلويزيوني تصريح ميكند اگر امكانش باشد و ادوارد دستهايش را عمل كند باز هم خاص و منحصر به فرد است. اين تفاوت ظاهري ادوارد با ديگران فقط يك نشانه است. نشانه اينكه او با بقيه فرق دارد. اما اينكه فرقش چيست، فقط پگ ميداند و بعد از او دخترش كيم. نشانه ديگر هم تفاوت محل زندگياش با ديگران است و فاصلهاي كه با اجتماع محل زندگي مردم شهر دارد...
ادامه مطلب
حمزه
جام جم - قاب کوچک - شنبه 28 دی 1387

اولين بار او را با ابهت و صلابتش ميشناسيم. كفار مكه همين كه از دور او را سوار بر اسب در حال نزديك شدن ميبينند دست از آزار مسلمين برميدارند و با ورود او هم درصدد دفاع از خود برميآيند و محمد را دروغگو مينامند. حمزه، دلاورمرد غيور بنيهاشم اما اينگونه پاسخ ميدهد: «دروغ كجاست، حقيقت كجاست در حالي كه اون هنوز حرفش رو نزده؟ من به دين برادرزادهام دراومدم. هركي جرات جنگيدن داره بياد با من بجنگه.» نتيجه مثل روز روشن است. همه در ميروند!
زن ابوسفيان، هند، درباره او ميگويد: «كي فكر ميكرد حمزه با اون گردنكلفتي و شكار شير رفتنش به محمد ملحق بشه؟» جالب اينجاست كه اتفاقا همين شكار شير رفتن، نقطه شروع ايمان حمزه به خداي محمد و اجتناب از بتها بوده است. حمزه (خطاب به محمد): «وقتي شبها براي شكار به صحرا ميرم ايمان دارم كه خدا رو توي خونه نگه نميدارم...
ادامه مطلب
احمد
جام جم - قاب کوچک - شنبه 21 دي 1387

احمد بزرگمردي كوچك است. آنقدر بزرگ است كه بيشتر از همه بزرگترها در قبال همنوع خود احساس مسووليت كند و از طرفي آنقدر هم كوچك هست كه آلوده دنياي زشت بزرگترها نشده باشد.
با محبت است. طوري كه تمام مدتي كه معلم كلاس دارد محمدرضا را مواخذه مي كند او شديدا متاثر است اما كاري از دستش برنميآيد. در عوض وقتي بعد از تمام شدن ساعت مدرسه محمدرضا زمين مي خورد فرصت خوبي است تا احمد با جمع كردن وسايل او و حتي تميز كردن شلوارش به او ثابت كند تا وقتي احمد دوستش است تنها نيست.
احمد خودش ولي تنهاست. خيلي تنها. دور تا دورش را بزرگترهايي گرفتهاند كه هيچكدام نه زبان او را ميفهمند و نه كمترين توجهي به او ميكنند و از همه بدتر اينكه انگار هرچه سن ازشان گذشته احمقتر شدهاند! معلمي كه مدام اشتباه ميكند و به روي خودش هم نميآورد و نميخواهد بپذيرد كه چيزي بيشتر از اين بچههاي فهميده نميداند. مادربزرگي كه همهاش نگران با كفش رفتن احمد روي بالكن است، مادري كه كمترين اعتمادي به پسرش ندارد و با دروغگو خواندن احمد مدام حرف خودش را تكرار ميكند، مردي كه درست مثل چهارپايان، بر پشت خود، بار حمل ميكند و درست مثل همان گاو و الاغي كه از كنار احمد رد ميشوند به او بياعتناست. پيرمرد بيحالي كه حوصله جواب دادن به او را ندارد، پيرزني كه بيمار است و كمكي از دستش برنميآيد، پدربزرگي كه معناي تربيت را وارونه شناخته و نه فقط كمكي به احمد نميكند كه مانع و مزاحم انجام وظيفه اوست. مرد ميانسالي كه امانتي بودن دفتر مشقي كه دست احمد است كمترين اهميتي برايش ندارد و برگي از آن را پاره ميكند و حساب و كتاب معاملاتي بر روي آن انجام ميدهد. هيچ كس احمد را درك نميكند اما او به همه احترام ميگذارد و واقعا از فرط ادب و تربيت شگفتزدهمان ميكند. از خود ميپرسيم راستي اين كودك ادب و احترام را از كداميك از اين بزرگترهاي فاقد ادب و تربيت آموخته؟...
ادامه مطلب
ویل دارمر
جام جم - قاب کوچک - شنبه 07 دي 1387

در حرفه كارآگاهي آنقدر مشهور و خوش سابقه است كه كارآگاه جوان، «الي» در آن طرف كره زمين، مركز ماهيگيري جهان، نايت ميوت، همه پروندههاي او را دنبال كرده و حتي ميداند كي، كجا و توسط چه كسي گردن دارمر زخمي شده است. الي خوب ميداند دارمر پروندههاي جنايي بزرگي را در عرض 72 ساعت حل كرده است. با اين اوصاف تعجبي ندارد اگر حفظ اين سابقه خوب و شهرت عالمگير از همه چيز برايش مهمتر باشد و بشود تنها نقطه ضعف مهم شخصيت او. دارمر (در خصوص ريسك پخش خبر تلاش پليس براي پيدا كردن كوله مقتول:) نميخوام اين اشتباه باعث اخراجم بشه و همه پروندههاي درخشانم لكه دار بشه. (و در جواب همكارش كه ميگويد: شهرت تو چه اهميتي داره؟ [با عصبانيت و فرياد:] به تو ربطي نداره...
1 - محصول آمريكا 2002؛ كارگردان: كريستوفر نولان؛ بازيگران: آل پاچينو، رابين ويليامز
ادامه مطلب
ملوک
جام جم - قاب کوچک - شنبه 30 آذر 1387

پير دختري كه عاميتر از بقيه است، اما اين اتفاقا نقطه قوت شخصيت اوست. اگر سالومه خام است و بلندپرواز و فريبا با تجربه و آگاه اما ناتوان از خوشبخت بودن، ملوك به طور ذاتي و ناخودآگاه آن طور هست كه بايد باشد و همانطور زندگي ميكند كه شايسته است. اين ديالوگ پاياني فريبا بيشتر از هر كسي اشاره به شخصيت او و نگاه پاك و سادهاش به خوشبختي دارد: «سالومه چه با حسرت از دريا ميگفت. از امامزادهاي كه وسط آب بود و آدمها با قايق ميرفتند طرفش كه اگه دريا بود گياه بود و باد بود و هواي تازه. با دريا دلها بزرگتر ميشد و آرزوها كوچكتر. شايد اگه دريا بود....» و شايد اگر همه ميتوانستند مثل ملوك باشند. با آن حال و روز و شرايط باز هم سرشار از اميد باشند و خوشبين و شاد. اگر ديگران هم ميتوانستند خوشبختي را بر خود سخت نگيرند و از آمال و آرزوهاي دور و دراز دست بكشند: «ملوك (به خسرو:) هنوز هم ميخواي بري ژاپن؟ خيال كردي به همين راحتيه؟ اون جا غريبي هست، بيپولي هست، تنهايي هست، به غذاشون اعتمادي نيست، زبون آدميزاد هم كه حرف نميزنن... اينجا مادرت هست، خونوادت هستن، حرف آدما رو ميفهمي، كارم نكردي نكردي، اقلكا زن خوب كه ميتوني بگيري!.»...
ادامه مطلب
گریس
جام جم - فاب کوچک - شنبه 23 آذر 1387

تنهاست. مظلوم ومعصوم و بي پناه است. تحت تعقيب است و به ناكجاآبادي پناه آورده تا در آن احساس امنيت كند. اما آنچه او را از قربانيان ديگر تاريخ مستثني ميكند انتخاب اوست. او ميتواند قدرتمند باشد. گريس فرزند سردسته گنگسترهاست. او از ترس جانش نيست كه به داگويل آمده؛ گريس از استبداد فراري است. به حكومت مردم بر مردم پناه آورده؛ به دموكراسي. اما در اين سيستم حكومتي جديد جرمي از جرم او سنگينتر نيست. او «اقليت» است و همين كافي است براي آنها به اسم منطق و استدلال و عقل تا حد امكان استثمارش كنند و همچون توله سگي قلاده بر گردنش بيندازند و به كار اجباري وادارش سازند. گريس با آن چهره زيبا و دستان بلورين، همچون بردهاي كار ميكند و رنج ميكشد اما دم نميزند و مظلوم ميماند فقط براي اين كه ظالم نباشد. اين همه صبر و تحمل به عشق آزادي است، اما آيا آرمانشهر متمدن داگويل كه در آن به كودكان فلسفه رواقي ميآموزند و مردم در آن حرف اول را ميزنند، آيا در چنين جايي بايد به دنبال آزادي و عدالت بود؟ وقتي نظر اكثريت با حقيقت يكي پنداشته ميشود كيست كه بتواند ادعا كند سخنان صادقانه گريس در جلسه اهالي شهر، مشتي اتهام دروغ بي شرمانه بيش نيست؟...
ادامه مطلب
حاج کاظم
جام جم - قاب کوچک - شنبه 16 آذر 1387

مكه نرفته اما حاجي است، چون بچه خيبري است. اهل ني، هور، آب. ساكت است. دود ندارد، سوز دارد. از اصغر ميخواهد موتورسوارها را برگرداند چون معتقد است دود آنها امثال او و عباس را خفه ميكند. با اين حال قياس خودش را دارد. به قوانين و مقررات جديد پايبند نيست و خوب تعجبي ندارد اگر به اعتقاد عباس، آژانس را با ميدان مين اشتباه گرفته كه كساني را كه داوطلب نيستند شاهد گرفته است. حاجي دلايل خودش را دارد. «خدايا تو رو به جان فاطمه كمكم كن. كمكم كن زبونم گره نخوره و بتونم دلايلم رو بگم.»...
ادامه مطلب
پولینا
جام جم - قاب کوچک - شنبه 09 آذر 1387

بيشتر مرد است تا زن! موهايش كوتاه است، چهره خشن و مصمم دارد، سيگار ميكشد و هيكل عضلاني و مردانه دارد. زجرهايي كه در گذشته متحمل شده از او شيرزني ساخته كه خون انتقام يك لحظه هم در رگهايش از حركت باز نميايستد. ديگر با اين توصيف تعجبي ندارد اگر شوهر را به خاطر پذيرش پيشنهاد رئيسجمهور مبني بر قبول رياست كميسيوني كه در نظر پولينا كارش خيانت به حقيقت است، مؤاخذه ميكند و از عصبانيت، شام او را هم از مقابلش برميدارد و بلافاصله توي سطل آشغال ميريزد.
خاطره شكنجه گذشته چنان فكر و ذهن پولينا را به خود مشغول كرده كه لحظه لحظه در انتظار انتقامجويي از آن ظالم ناجوانمردي است كه با سوء استفاده از موقعيت پزشكياش پولينا را به كابوسي سخت و مدام مبتلا نموده است. در اين حال تنها شنيدن صداي دكتر و توجه به عادتهاي كلامياش براي پولينا كافي است تا با قاطعيت و اطمينان او را متهم شمارد و برايش نقش شاكي، دادستان و قاضي را با هم ايفا كند...
ادامه مطلب
رویا
جام جم - قاب کوچک - شنبه 02 آذر 1387

حسابي اهل داستان و ادبيات است، اما هنوز آنقدر خيالباف نشده كه واقعيت زندگي را با خيالبافي اشتباه بگيرد. استاد (به رويا): «تو راست ميگي، زندگي با خيالبافي فرق داره.»
پدر و مادرش را از دست داده اما سرشار از عشق و اميد است. توانايي دوست داشتن و اعتماد كردن به آدمها را هنوز داراست. با يك نظر استاد را ميشناسد و راحت به او اعتماد ميكند و نميترسد از اينكه با اعتماد به او از چاله به چاه بيفتد. «رويا: ببخشيد آقا، مجبور شدم شما رو صدا كنم. آخه اين وقت شب... / استاد: نترسيدي از چاله بيفتي توي چاه؟/ رويا: نه از دور يه نگاهي انداختم. به قيافه تون نمياومد مزاحم باشين.. . نميدونم بابت سواد شماست يا حس خودم... دلم ميخواد به شما اعتماد كنم... دلم ميخواد با شما روراست باشم و حرفم رو بزنم... فقط به يه شرط/ استاد: چه شرطي؟/ رويا: بدون عشق.» اين شرط عجيب رويا را شايد ابتدا حمل بر خودشيفتگي او بكنيم اما در ادامه ميفهميم حق با اوست. اين دختر مهربان و خوش قلب انگار خودش هم خوب ميداند قابليت بسيار زيـادي بـراي دوسـت داشته شدن دارد...
ادامه مطلب
مک مورفی
جام جم - قاب کوچک - شنبه 25 آبان 1387

راندل پاتريك مك مورفي مردي 38 ساله است كه به خاطر نجات دختري از دست اراذل و اوباش به زندان ميافتد. او كه بيگناه است اين ظلم آشكار را بر نميتابد، سر به مخالفت ميگذارد و سرانجام به جرم ضرب و جرح نگهبانان به عنوان بيماري رواني به آسايشگاه رواني ايالت منتقل ميشود. يك زخم خورده مناسبات غلط جامعه، به جمعي وارد ميشود كه نه تنها مورد ظلم واقع شدهاند، بلكه خود، اين مظلوميت را انتخاب كردهاند. مك مورفي ناچار است با اين آدمها روز را شب كند و تمام وقتش را با كساني بگذراند كه نه تنها مثل او عدالتخواه و ظلمستيز نيستند بلكه مصداق كامل همرنگي با جماعت و قبول عادات رايج و القائات بياساس هستند. بديهي است كه اين شرايط براي مك مورفي غير قابل تحمل است اما او از اين انسانهاي گمراه فاصله نميگيرد بلكه پيامبرانه در جهت هدايت آنان به راه درست تلاش ميكند و برايش اهميتي هم ندارد كه اين كار او به هيچ وجه مورد پسند مسوول خـودخـواه ولـي مـوجـه ظـاهر بخش، پرستار راچت نباشد. مك مورفي حريمهاي ممنوعه عادتهايي را كه در بيمارستان رواني نام قانون به خود گرفتهاند ميشكند. قوانيني كه همه با دلايل ظاهرفريب به اصطلاح منطقي! آراسته شدهاند؛ و اين قوانين البته مك مورفي را نميتوانند فريب دهند: («مك مورفي در صحنهاي خطاب به پرستار راچت:) بيخودي لجبازي نكن. اين چرنديات تو كت من نميره.»...
ادامه مطلب
کامران
جام جم - قاب کوچک - شنبه 18 آبان 1387
كامران با آن هيكل نحيف و موهاي بلندش تجسم كامل سردي و بيتفاوتي است. همه چيز را دارد و يا ميتواند داشته باشد اما جز وقت گذراني با منصور چيزي نميخواهد. ميتواند بهترين موقعيت درسي را داشته باشد چراكه استاد دانشگاه، مشتاق حضور او در كلاسش است و صريحا از او درخواست ميكند در صورت امكان واحد درسياش را با او بردارد! ميتواند رابطه عاشقانه داشته باشد چراكه همكلاسي دخترش به او علاقهمند است و ميخواهد همان واحدي را انتخاب كند كه كامران انتخاب كرده است، ميتواند خانه مجزا داشته باشد، در خارج از كشور تحصيل كند (با زبان ژاپني هم كه آشناست)، همه امكانات رفاهي برايش فراهم باشد، ماشين شخصي داشته باشد و هر چيز ديگري كه خيليها آرزوي داشتنش را دارند؛ اما كامران هيچكدام از اينها را نميخواهد. حتي غذا هم نميخورد و شبها هم نميخوابد. فقط سيگار ميكشد. پشت سر هم. در خيابان، اتومبيل، اتوبوس شركت واحد، اتاق مسافرخانه، همه جا و هميشه...
ادامه مطلب
کلاریس
جام جم - قاب کوچک - شنبه 11 آبان 1387

دكتر لكتر: بدترين خاطره دوره كودكيت چيه؟/ كلاريس: مرگ پدرم/ دكتر لكتر: برام تعريف كن. دروغ نگو وگرنه متوجه ميشم/ كلاريس: اون كلانتر شهر بود. يه شب دو تا دزد رو كه از داروخونه بيرون مياومدن غافلگير ميكنه. اونا به طرف پدرم شليك ميكنند/ دكتر لكتر: درجا كشته شد؟/ نه اون خيلي قوي بود. يك ماه دووم آورد. مادرم وقتي خيلي جوون بودم مرد. از اون پس پدرم همه دنياي من شد و وقتي من رو تنها گذاشت هيچي نداشتم. اون موقع 10 سالم بود/ دكتر لكتر: تو خيلي صادق و روراستي كلاريس. فكر كنم دونستن زندگي خصوصي تو ميتونه خيلي جالب باشه...
ادامه مطلب
طوبی
جام جم - قاب کوچک - شنبه 27 مهر 1387

شوهرش كار نميكند، فقط هارت و پورت بلد است و اينكه اداي مسوول خانواده بودن را درآورد. نقص پايش را بهانه كرده براي خانه نشيني و تن پروري و در مقابل ظلمي كه به دختر بزرگش شده هم كاري جز سيگار كشيدن و نق زدن نميكند. مسووليت منتكشي از مادر غربتي داماد خانواده هم بر دوش طوبي است. از طرفي هم بايد حواسش باشد عباس چيزي از كتك خوردن حميده نفهمد و غيرتش به جوش نيايد و اوضاع را از اين كه هست بدتر نكند. بعد از پيتزا خوردن در رستوران شمال شهر هم طوبي است كه مانع درگيري علي و عباس با جوان موتورسوار ميشود. در اين هير و بير بايد نگران توطئه عباس و پدرش براي فروختن خانه هم باشد، خواندن و نوشتن هم بياموزد و به محبوبه هم توصيه كند كمتر لب ديوار با معصومه دختر همسايه حرف بزند و بهانه دست برادر متعصبش احمد ندهد...
ادامه مطلب
سی سی باکستر
جام جم - قاب کوچک - شنبه 20 مهر 1387

باكستر، كارمند ساده اداره بيمهاي است كه به گفته خودش، جمعيت آن از كل ناحيه ميسيسيپي هم بيشتر است! از همه كارمندان بيشتر كار ميكند و روزها معمولا اضافهكاري ميگيرد؛ اما نه براي جاهطلبي؛ بلكه براي وقتكشي تا هنگامي كه وقت خانه رفتنش برسد. آپارتماني كه كليدش دست بهدست ميگردد و گويا هر كسي در آن شرايط بخصوص قرار بگيرد، تنها جايي كه خواهد رفت آنجاست!
دكتر درايفوس، همسايه ديوار به ديوار باكستر معتقد است؛ بدن او از فولاد ساخته شده است و از او ميخواهد لطف كند پس از مرگ، بدنش را براي تشريح در اختيار دانشگاه قرار بدهد! دكتر و زنش تصور غلطي درباره باكستر دارند؛ اما او اهميتي به اين موضوع نميدهد. سعي هم نميكند خودش را از اتهامات وارده مبرا و ثابت كند قضيه آن طور كه آنها فكر ميكنند، نيست. ماجراي خودكشي فرن كوبليك هم كه به ميان ميآيد، باز همه تقصيرها را خودش برعهده ميگيرد تا جايي كه دكتر به او ميگويد: «ميدوني باكستر، تو واقعا يه حيووني! تو چرا عاقل نميشي باكستر؟ آدم باش!». خانم درايفوس (همسر دكتر) هم كه تا ميتواند پيش فرن از باكستر بد ميگويد. «فرن (به باكستر): به نظرم، خيلي ازتون خوشش نمياد/ باكستر: آه فكرشم نميكنم. راستش به نظرم اين حرفا يه جوري تعريف از منه. اينكه فكر كنن يه دختري مثل شما يه كاري بكنه مثل خودكشي اونم به خاطر يكي مثل من.»! ...
ادامه مطلب
اسد
جام جم - قاب کوچک - شنبه 06 مهر 1387
نقشهاي ماندگار
«اسد» در «مهاجر»

اسد رزمندهاي است كه ني مينوازد. قلبي رقيق و مهربان و روحي لطيف و موسيقايي دارد. رزمنده است و آمده تا بجنگد، اما اين بدان معنا نيست كه به خود اجازه بدهد بيدليل آدم بكشد. وقتي ديدهبان عراقي را ميبيند كه وحشتزده در حال پايين آمدن از دكل است، چرخش ديگري به هواپيماي شناسايي (مهاجر) ميدهد تا او كاملاً پايين آمده باشد و دكل به تنهايي هدف آتش مهاجر قرار بگيرد. «غفور: نميزنيش؟/ اسد: دكل مهمتره!/ غفور: براشون عبرت ميشه/ اسد: هيس!»...
ادامه مطلب
کارلیتو
جام جم - قاب کوچک - شنبه 30 شهريور 1387

هيچكس بهتر و صادقانهتر از خودش نميتواند كارليتو را معرفي كند؛ زماني كه با هيجان فراوان و بيپروا در دادگاه اين سخنان را در دفاع از خود به زبان ميآورد: «بدون مقدمه چيني، بنده ديگه هيچ اشتياقي به زندگي بي قيد و بند ندارم... من مبتلا به بيماري رايج زمونه بودم اما گذروندن اين همه سال از عمرم توي زندان استرلينگ، گرين هون و سينگ سينگ من رو درمان كرده. من تولدي دوباره داشتم. ميدونم اين حرفهارو از خيليها ميشنويد جناب قاضي، اما كاملا جدي ميگم. اين واقعيت محضه، من عوض شدم. عوض شدم اما نه در طول 30 سالي كه شما فكر ميكرديد، فقط 5 سال. درسته قربان 5 سال. به من نگاه كنيد كاملا تنبيه شدم. تجديد نيرو كردم و حالا واقعا خوب خوب شدم... دلم ميخواد از خداي متعال تشكر كنم كه بدون خواست اون هيچ پروندهاي بسته نميشه.
« در طول اين سخنراني با آب و تاب، ديويد، وكيل و دوست كارليتو زير لب پوزخند ميزند و بعد از جلسه هم به او ميگويد: «چه مزخرفاتي تحويلش دادي» اما پاسخ كارليتو اين است: «اصلا هم مزخرف نبود. كلمه به كلمه اش رو با صداقت گفتم». شايد ما هم باور نكنيم اما اين ادعاهاي تكراري و بظاهر مضحك، حقيقت محض است...
ادامه مطلب
ترانه
جام جم - قاب کوچک - شنبه 16 شهريور 1387

ترانه؛ «بهترين دانشآموز نمونه، چه در مدرسه و چه در خانه، چه در درس و در اخلاق، به خاطر مسووليتپذيرياش در اداره كردن زندگياش». شخصيت ترانه تركيبي است مبارك از حيا و عفت و آزادي و حضور فعال اجتماعي. «مثل بقيه نيست، با همه فرق دارد» اين را حتي امير هم كه شناخت درستي از او ندارد، معترف است. ترانه با اين كه امير را دوست دارد اما حيايش نميگذارد اين را صريح به مادر امير بگويد. «من؟ دارم درسمو ميخونم». و در جواب پدرش هم كه ميپرسد: «دوسش داري ترانه؟» جواب ميدهد: «پسر خوبيه». عاقل است و سرد و گرم چشيده، اما در عين حال عاطفي و احساساتي. پدر ميپرسد: «اون چي؟ مردش هست؟» و ترانه پاسخ ميدهد: «اون منو خيلي دوست داره بابا». مردانگي براي لحظاتي هم شده اهميتش را در نظر ترانه از دست داده اگرچه در آينده قانعمان ميكند كه اين تنها خطايي آني بوده و مردانگي شوهر آنقدر برايش اهميت دارد كه حاضر است بهاي گزافي چون مطلقه بودن در جامعه و همه سختيهاي ناشي از آن را متحمل شود اما زيربار زندگي با پسري نرود كه «خيلي بچه است»...
ادامه مطلب
رزمری
جام جم - قاب کوچک - شنبه 09 شهريور 1387

مادري مهربان با رفتاري ساده و كودكانه كه به جمع معصومترين و مظلومترين زنان تاريخ پيوسته است. همه با همند و او تنهاست. تنها با كودكي كه در شكم دارد و وقتي او را به دنيا ميآورد ميبيند از او هم فاصله دارد. حالا فقط عشق و ايمان مادرانهاش با اوست و همين او را واميدارد براي فرزندش، فرزند شوم شيطان مادري كند و به دنبال همه سختيهاي وضع حمل و زايمانش سختيهاي ديگر را هم به جان بخرد تا وسيلهاي براي گسترش فرمانروايي شيطان بر زمين باشد...
ادامه مطلب
سید حسن
جام جم - قاب کوچک - شنبه 02 شهريور 1387
«سيدحسن» در «زير نور ماه»

سيدحسن طلبهاي است كه از نظر مدیر مدرسه شوونات طلبگي را رعايت نميكند. سر كلاس درس آشيخ حسين حاضر نشده و به جايش ورزشگاه بوده، مجله ورزشي ميخواند، به كشتي علاقه دارد و با اينكه زمان معمم شدنش فرارسيده در پوشيدن لباس روحانيت مردد است و ميگويد: «بايد فكر كنم». ..
ادامه مطلب
مایکل کورلئونه
جام جم - قاب کوچک - شنبه 26 مرداد 1387

مايكل عوض شده است. ديگر آن بچه دانشگاهي مثبت جنگرفته نيست. او حالا رئيس تشكيلات قدرتمند كورلئونه در آمريكاست. آدمي شده كه سناتور او را مو چربكردهاي شيكپوش توصيف ميكند كه اداي آمريكاييهاي باكلاس را درميآورد اما قيافهاش مضحك است و خانوادهاش فاسد و همه اطرافيانش دلقك. اما خود مايك توصيف بهتري از خودش ارائه ميدهد وقتي در جواب سناتور ميگويد: «ما هر دو آدمهاي رياكاري هستيم، هر كدوم به شكلي اما هيچوقت فكر نميكردم كه اين موضوع به خانواده ارتباطي داشته باشه»...
ادامه مطلب
ناخدا خورشید - جام جم - قاب کوچک - شنبه 19 مرداد 1387

خيلي مرد است. به گفته ننه خدابيامرز همسرش، خاتون: «مرد وقتي خيلي مرد باشه بچههاش همه دختر ميشن». اين مرد اما دلش پسر ميخواهد، نه به خاطر باورهاي قومي و پسردوستي غيرمنطقي بلكه به اين دليل موجهي كه براي خاتون ميآورد: «وقتي ميگم پسر دلگير نشو سي يه همچي روزي ميخواستم كه پشت و پناه شماها باشه». روزي كه قرار است ناخدا سفر آخرش را به دريا برود. سفري براي عدالتخواهي كه البته به گمان خودش بي بازگشت است. ناخدا ميرود چون عقيده دارد: «تا وقتي زن و بچه ماجد تو اين ولايت نون ميخورن زن و بچه مو هم بايد بخورن»...
ادامه مطلب
جولز - جام جم - قاب کوچک - شنبه 12 مرداد 1387

جولز يك سياهپوست بدقيافه تر و تميز و خوش خوراك است. به كيفيت چيزي كه ميخورد اهميت ميدهد. غوطهور كردن سيب زميني سرخ كرده در مايونز برايش چندشآور است و همبرگر برت را كه از فروشگاه بيك كاهونا برگر خريداري شده بهترين انتخاب براي يك صبحانه مقوي ميداند طوري كه نميتواند در برابرش مقاومت كند و به بهانه چشيدن مزه آن تا انتها نوش جانش ميكند. گوشت سگ و خوك نميخورد و اين به معناي يهودي بودنش نيست بلكه براي اين است كه خوك را كثيف ميداند و معتقد است سگ هم حيوان چندان تميزي نيست. علاوه بر اينها در آن وضعيت بحراني پيش آمده در خانه جيمي هم يادش نميرود از طعم خوب قهوه او تشكر كند!
آدم شوخ طبعي است. از برت معذرت ميخواهد كه وقت صبحانه مزاحمش شده (تا او را بكشد) و ابراز تاسف ميكند از اين كه ميان كلام او در بدن رفيقش گلوله خالي كرده و با اين كارش تمركز برت را به هم زده آن هم وقتي كه او داشته از حسننيت و اين جور مسائل حرف ميزده است...
ادامه مطلب
صفیه - جام جم - قاب کوچک - شنبه 05 مرداد 1387

ادامه مطلب
اسکاتی - جام جم - قاب کوچک - شنبه 29 تیر 1387
نقش های ماندگار
«اسکاتی» در «سرگيجه»

«خودم چنين ترسي و آدم هاي فلج شده از اين ترس را شناخته ام. احساسي است بسيار نافذ که انسان مدام در چنين ترسي غوطه ور باشد» جيمز استيوارت
اسکاتي تنها از بيماري آکروفوبيا (سرگيجه) نيست که رنج مي برد. او زندگي و روابطي هم که دارد پيچيده است و سرگيجه آور و همين او را به جاي تلاش براي درمان بيماري سرگيجه به بيمارستان رواني مي کشاند. دختري که همدوره دوران دانشجويي و نامزد گذشته اوست دوستش دارد اما برايش مادري مي کند، دختري ديگر که به عنوان طعمه سر راهش قرار گرفته جذابيتي اثيري برايش دارد و از فرط دروغين بودن برايش دست نايافتني شده است. يک سابقه پليسي عقلاني محض دارد و در يک ماجراي به ظاهر ماورائي که خلاف همه مقبولات قبلي ذهني اوست گرفتار مي شود. چهره او را پيش از هرچيز با بهت و ناباوري و ترس مي توان به خاطر آورد...
ادامه مطلب
سیما - جام جم - قاب کوچک - شنبه 22 تير 1387

پي ميبريم و آخر سر ميبينيم كه مطابق پسند رايج رفتار ميكنند تا خوشنام شوند و همين سرنوشت تلخي را برايشان رقم ميزند. آليشيا جاسوس ميشود و سيما كه دیگر بيرون بيمارستان هم سياه ميپوشد ميفهمد زندگياش را عشق محمود به آتش كشيده است...
ادامه مطلب
نورما دزموند - جام جم - قاب کوچک - شنبه 15 تير 1387

«در بعضي فيلمها دنياهايي كه نشان داده ميشوند، به گونهاي هستند كه شما دلتان ميخواهد براي هميشه ساكن آنها شويد؛ من اگر بتوانم هر روز سانست بولوار را خواهم ديد» دیوید لینچ
و اين دنياها بيش از هر چيز متعلق به شخصيت نورما دزموند است. ستاره دهه گذشتهاي كه با آرزوهاي محالش، با خيالبافيهاي دروغينش و با فريفتگي شهرت فاجعهساز ميشود. در فيلم نورما با اين توصيف خانهاش معرفي ميشود: «ساختمان باشكوهي به سبك ايتاليايي كه در اثر مرور زمان فرسوده، غمانگيز و متروكه شده بود و باغچه كوچكش را علف هرز پوشانده بود». پس: نورما الف) ثروتمند است ب) با به سن گذاشته است؛ چنانچه خانهاش هم در اثر مرور زمان مثل خودش فرسوده شده ج) سرنوشت غمانگيزي دارد؛ چراكه اين خانه به گفته همسر سابق نورما و خدمتكار كنوني او، مورد بيتوجهي قرار گرفته (مثل خود او) و د) مطرود است و فراموش شده باز هم درست مثل خانهاش كه متروكه است...
ادامه مطلب
فرحان - جام جم - قاب کوچک - شنبه 08 تير 1387
«فرحان» در «عروس آتش»

او مرد عشيره است و پايبند به قانون آن. غيرتمند است؛ اما گرچه همه از زور بازويش ميگويند و اين كه ميكشد و قيمهقيمه ميكند، فرحان اين گونه نيست. نميخواهد هم باشد. او دلرحمتر از اين حرفهاست. حاضر است غرور مردانگياش را بشكند، گريه كند؛ اما بيشتر از يك سيلي براي احلام كه حكمش در عشيره مرگ است نميخواهد. حتي به خاطر اين سيلي هم پشيمان است و به خاله ميگويد: «تا حالا نه رو زن دست بلند كرده بودم نه كوچكتر». سواد درست و حسابي ندارد؛ اما فهميده و باهوش است. «مو از تو خيلي بيشتر كم درس خوندم، خيلي كمتر، قبول. ولي از تو و امثال تو خيلي بيشتر حاليمه. خر نيستم». اهل بحث و گفتگو است و اگر جايي طور ديگر نشان ميدهد فقط نوعي ظاهرسازي است براي مردم عشيرهاي كه قدرت درك موقعيت او را ندارند. فرحان غيرتش را به دنيا نميفروشد. بميرد غيرتش نميميرد. پس چارهاي جز اين ندارد. ابتدا پرويز را كتك ميزند و بعد بلافاصله برايش سيگار روشن ميكند و كنارش مينشيند كه با او صحبت كند. راست ميگويد كه اگر هر فرد ديگري از اين عشيره جاي او بود در آن لحظه چهلم پرويز هم گذشته بود...
ادامه مطلب
الزا - جام جم - قاب کوچک - شنبه 01 تير 1387

الزا را فقط ميشد عاشق تصور كرد. عاشقي كه همه وجودش متعلق به عشق است اما تقدير او را وادار به انتخاب ميكند. انتخاب ميان دو عشق. انتخابي كه او هرگز قادر به اخذ تصميم درست در قبال آن نيست چون تنها استدلال وجودي اش عشق است و در اين بين خرد جايي براي آشكار شدن ندارد. از اين روست كه ريك براي او تصميم ميگيرد و چه تصميم فداكارانه و عاقلانه اي. الزا نمادي از اوج احساسات زن است. احساساتي كه شايد در نگاهي سطحي بينانه نقص محسوب شود، اما حقيقت اين است كه زندگي دو مرد بزرگ به اين احساسات وابسته است. الزا دلگرمي همسرش (لازلو) است كه بي او نخواهد توانست به مبارزه اش آن چنان كه بايد ادامه دهد و از طرفي هم يادگار دوست داشتني پاريس در ذهن ريك كافه دار است تا ديگر بي تفاوت، گوشهگير و سرشار از غم و رنج نباشد. الزا زيباست. آن قدر كه سروان رنو خطاب به او ميگويد: «به من گفتن شما زيباترين زني هستيد كه تا بحال به كازابلانكا اومده اما حالا ميبينم كه باز هم حق مطلب رو ادا نكردن!». اما اين زيبايي تنها از منظر سروان رنو مورد تأكيد قرار ميگيرد. ريك و لازلو البته محاسبات ديگري دارند...
ادامه مطلب
سعید (از کرخه تا راین) - جام جم - قاب کوچک - شنبه 25 خرداد 1387

سعيد يك جانباز بسيجي است، از نوع عاشق؛ عاشق خدا، همسر، فرزند، رهبر و همه همنوعان خود؛ مسلمان يا مسيحي، ايراني يا اروپايي، كودك يا بزرگسال. سعيد انسان خودساختهاي است در درجه والايي از عرفان عملي كه نگاهي مهربانانه به همه موجودات دارد. عرفا گفتهاند تنها انسانهايي كه به كمالات عالي متصف نشدهاند معشوق خاص و محدود ميطلبند. سعيد اما از اينگونه نيست و همين هم او را محبوب همگان ساخته است. او حرفي نميزند مگر آنكه خود به آن عمل نمايد و همين ويژگي عملگرا بودنش است كه سلوك او را از «مدعياني كه منع عشق كنند» متمايز ميسازد. نمونه بارز اين عملگرايي آنجاست كه از شدت سرفههاي خشك حتي قادر به سخن گفتن هم نيست اما همچنان اثرگذار است. سعيد آرام و دوستداشتني است. حتي حركات ظاهري اندامش هم با اين درون آرامش همخوانند. نابينايي ابتدايي او هم اين ويژگي را پررنگ تر جلوه ميدهد. او كه چشمهايش به قول خودش به بال فرشتهها گرفته به سرزميني وارد شده كه به گفته ليلا خواهرش، سرزمين منطق، فكر و انديشه است و فرشتهها در آن حق ورود ندارند؛ اما اينگونه نيست. سعيد خود فرشتهاي است كه به اين سرزمين وارد ميشود و چونان رسولي برگزيده پيام جنگ را پس از گذشت سالها به قلب ديار دشمن ميآورد...
ادامه مطلب
لیلا - جام جم - شنبه 11 خرداد 1387

آرام، ساكت، متين مهربان و بينهايت از خود گذشته. و اين آخري مهمترين ويژگي اوست. چه كسي باور ميكند زني تا اين حد از خود گذشته باشد كه به درخواست مادرشوهرش اينطور مطيعانه تن بدهد و از شوهرش بخواهد برود خواستگاري؟ خود ليلا هم باورش نميشود. تعجبي ندارد. اگر عنان عقل و احساسش دست خودش بود كه طور ديگري عمل ميكرد. او ساخته شده براي اينكه از خودگذشته باشد حالا ميخواهد خودش اين را بخواهد يا نه: «همه به دنبال كار و زندگي خودشونن ولي هيچكس نميتونه حدس بزنه كار من اينجا چيه. كي باور ميكنه كه من اينجا منتظرم شوهرم از خواستگاريش برگرده؟»...
ادامه مطلب
ماکسیموس - جام جم (قاب کوچک) - شنبه 04 خرداد 1387
«ماكسيموس» در «گلادياتور»

سال 2000 ريدلي اسكات با ساخت فيلم «گلادياتور» شخصيتي ماندگار در اذهان مخاطبان سينما آفريد به نام «ماكسيموس». يك دلاور جنگجو كه قبل از هرچيز دوستدار خانه و خانوادهاش است و در عرصه سياست هم نه فقط مطيع و فرمانبردار كه دلباخته ارباب خود «ماركوس ارليوس» امپراتور بزرگ روم است. كومودوس فرزند ناخلف و قاتل امپراتور ارليوس، سرگذشت ماكسيموس را خطاب به او اينگونه توصيف ميكند: «ژنرالي كه برده شد، بردهاي كه گلادياتور شد، گلادياتوري كه امپراتور رو به مبارزه طلبيد. داستان تكان دهندهاي است». با اين توصيف درست، مهمترين ويژگي ماكسيموس آشكار ميشود. جنگجويي تا اندازهاي كه شايد فقط در داستانها قابل باور است. «بردهاي كه امپراتور را به مبارزه ميطلبد». ماكسيموس افسانهاي واقعي است. نمادي از پيروز بالفطره...
ادامه مطلب
قیصر - جام جم - شنبه 28 ارديبهشت 1387
حال چه ميشود كه اينها را خيالي و دروغ ميدانيم و به راحتي از كنارشان ميگذريم، اما بيتأثيرترين و خنثيترين انسانهاي دور و بر خود را حقيقي ميپنداريم و چه بسا گاه، جزء جزء روابط زندگيشان را به عنوان تجربياتي واقعي مينگريم؛ كاري كه اگر كسي در مورد شخصيتهاي داستاني مطرح انجام دهد، خيالباف و مهملگو نامش مينهيم. بياييد جور ديگري هم ببينيم. اين بار الگويمان داستانها باشند و قهرمانان واقعي دنياي شگفت انگيز قصهها. قصههاي ديدني و باوركردني قاب جادويي سينما.
قيصر. مرد و غيرتمند و نمونه كاملي از يك پهلوان واقعي. مرد است اما از نامرديهايي كه نام مردي به خود گرفتهاند بيزار است: «خان دايي حرف از مردي و مردونگي نزن كه حالم به هم ميخوره»...
ادامه مطلب

