تبليغاتX
آزاد جعـــفری - اقتباس

اقتباس

جام جم - قاب کوچک - شنبه 16 خرداد 1388

 

هنر اقتباس
 
 
بهترين فيلم‌هاي تاريخ سينما عموما اقتباسي‌اند و ما در ايران هنوز به دنبال نوشتن فيلمنامه اورژينال هستيم و حتي مي‌خواهيم تا حد امكان فقط فيلمنامه خودمان را هم كارگرداني كنيم نه فيلمنامه ديگران را. اين از كجا نشأت مي‌گيرد؟ از روحيه كمال طلبي ما يا از شهرت طلبي و گـمـان خـودبـرتـربـيـنـي و ارضـاي حس خودخواهي ما؟ و يا اين‌كه در بهترين حالت مـمـكـن از عـدم شناخت درست ما از اقتضائات هنر ــ تكنولوژي پيچيده سينما و تلويزيون؟ پاسخ هرچه باشد راه يكسان است.

 چاره‌اي نداريم جز اين‌كه در هنر تـخـصـصـي سـيـنـمـا و تـلـويزيون حرفه تخصصي داشته باشيم. نمي‌توانيم هم بهترين داستان‌نويس باشيم هم بهترين كارگردان و هم بهترين بازيگر و طراح صحنه و گريمور و هم بهترين نورپرداز و فيلمبردار. درست است كه كارگردان خوب كسي است كه شناختي جامع از همه عوامل تاثيرگذار در نتيجه نهايي كار داشته باشد اما اين به معناي خودمحور بودن كارگردان و يا از اين بدتر غرور و تماميت طلبي او نيست.

يكي از مهم‌ترين نقايص سيما و سينما در ايران عدم رواج اقتباس از آثار ادبي براي روايت تصويري در قالب فيلم و سريال است. درست است كه نمونه‌هاي موفقي در اين زمينه در حافظه سينمايي كشور به ثبت رسيده و از آن جمله مي‌توان به آثار ماندگاري چون «ناخدا خورشيد»، «گاو»، «قصه‌هاي مجيد»، «شب‌هاي روشن» و «گاوخوني» اشاره كرد اما اين نمونه‌ها براي اثبات رابطه حسنه فيلمسازان ما با اقتباس ادبي كافي نيستند. شايد اين مشكل نه‌فقط از نـاحيه دست‌اندركاران توليد بلكه تا اندازه‌اي هم مربوط به تماشاگران آثار توليدي باشد. به نظر مي‌رسد تماشاگر ايراني برخلاف تماشاگر خيلي از كشورهاي سينمايي دنيا علاقه‌اي به تماشاي فيلمي كـه داسـتانش قبلا نوشته شده ندارد. تماشاگر ما از اين‌كه برايش داستان تكراري بگويند بيزار است و نمي‌پذيرد كه به او بگويند در دنياي امروز مي‌بايست به دنبال روايت تازه و نو باشد نه داستان جديد. همين باعث شده همان معدود فيلمسازان عـلاقـمـنـد بـه اقـتباس هم در انتخاب داسـتـان‌هاي اقتباسي محدوديت داشته باشند و به عنوان مثال تنها داستان‌هايي را بتوانند براي اقتباس برگزينند كه قبلا فيلمي بر اساس آنها ساخته نشده باشد و يا حتي علاوه بر اين در رده داستان‌هاي كم خوانده شده قرار بگيرند و شهرت و شيوع آنچناني هم نداشته باشند. اين دو عامل و شايد عوامل بسيار ديگري همه دست به دست هم مي‌دهند تا در سينما و تلويزيون ايران، اقتباس با وجود نقش تعيين كننده‌اي كه در موفقيت ساخته سينمايي و تلويزيوني دارد، مهجور واقع شود و مورد كم توجهي و بي‌مهري قرار بگيرد.

سيما و سينماي ايران نيازمند آموختن هنري ديگر علاوه بر هنر فيلمنامه‌نويسي و كـــارگـــردانــي اســت. هـنــري كــه هــم فيلمنامه‌نويس نيازمند بهره‌مندي از آن است و هم كارگردان. هنر برداشت وفادارانه و يا آزاد از اثر ادبي يا همان هنر اقتباس. شايد با چشم‌پوشي از تفاوت‌هاي كليدي بتوان هنر اقتباس را براي فيلمنامه‌نويس چيزي شبيه هنر كارگرداني براي كارگردان دانست و همين هنر را براي كارگردان آموزه‌اي مضاعف كه كار او را از كار تصويرساز و مترجم تمايز مي‌بخشد و خلاقيت و قدرت خيالپردازي او را به ورود به صحنه عمل فرامي‌خواند. و براستي اگر اقتباس را هنر ناميده‌ايم نيز از همين روست. به دليل عنصر خيال و خلاقيتي كه شرط ضروري آن است و در اين خصوص حـتي مي‌تواند تنه به تنه داستان‌هاي اورژينال و غيراقتباسي كه مدعي بالاترين حد خيالپردازي و داستان‌پروري هستند، بزند. مگر نه اين‌كه بزرگترين نقاشان تاريخ هنرهاي تجسمي جهان از الگوهاي پيش رويشان الهام مي‌گرفته‌اند و با رجوع به پرتره انسان‌ها و مناظر طبيعي پيرامون خودشان آن تابلوهاي شگفت انگيز را مي‌آفريده‌اند؟ آيا اين رجوع، براي پرواز پرستوي خيال به دنياي قصه‌ها يا همان دنياي روح‌افزاي هنر و الهام و شهود، نقص است؟ نه چنين نيست. شايد اين الگوها و يا در مقوله اقتباس، اين ساختارهاي كلي داستاني موجود، به خلاقيت بيشتر كمك كنند اما به طور قطع مانع آن نخواهند بود.

هنر سينما و تلويزيون امروزه هنر احياي كـلـيـشـه‌هاست. تصور خامي است اگر بپنداريم امروزه پس از اين سابقه طولاني حضور داستان‌هاي متنوع در ادبيات و سينما و تلويزيون كسي مي‌تواند به اين سادگي‌ها داستان جديد بيافريند. عمده آنچه امروزه نو و تازه مي‌خوانيم تنها روايت‌هاي تازه‌اند و الا چارچوب كلي داستان‌ها عموما همه تكراري‌اند. پس ما به يك بيان بخواهيم يا نخواهيم مجبور به اقتباسيم. پس چه بهتر كه در اين وضع، موقعيت خود را بپذيريم و به جاي مدعي بودن به دنبال يافتن شيوه درست اقتباس باشيم. شيوه درست بازخواني يا بازروايي.

عـجـيـب است كه فيلمسازان مولف بزرگي همچون آلفرد هيچكاك و استنلي كـوبـريك ادعاي فيلمنامه نويس بودن نداشته‌اند و با اين‌كه كسي منكر تاثير قطعي سليقه داستاني بي‌نظير و جهان‌بيني ژرف ايشان در داستان‌هايي كه روايت كرده‌اند نيست اما اين دو با عمل خود نشان داده‌اند كه در مقام ظاهر به كارگردان بودن براي آثارشان قانعند و نيازي به ادعاي اورژيـنـال بـودن و بـكـرآفـريدن ندارند. سينماي امروز سينمايي است كه با تكيه بر دوش گـذشـتـگـان اسـتـوار مانده است. داستان‌هاي جديد، يا عينا روايت تازه‌اي از داستان‌هاي قديم هستند و يا رگه‌هايي از آن داستان‌ها را در خود دارند. شايد كسي به اندازه فيلمساز محبوب نسل امروز، كوئنتين تارانتينو تا اين حد صريح و صادقانه به اين مهم اعتراف نكرده باشد كه گفته است (نقل به مضمون:) من به فيلم‌هاي خوب «ارجاع» نمي‌دهم. من از آنها «مي‌دزدم»!

شايد كمتر كسي اين ادعا را برتابد اما اين تغييري در واقعيت ايجاد نمي‌كند. حقيقت اين است كه امروزه ديگر شايسته نيست كسي براي اثرش حق و حقوقي منحصر به خودش قائل باشد. ديگر داستان اورژينالي وجود ندارد كه هنرمندي اثر خود را به اين نام بخواند و در قبالش مدعي حق و حقوق باشد. دنياي امروز دنياي سيطره كليشه‌ها و داستان‌هاي بارها تعريف شده است. هنر امروز هنر تلفيق است، هنر تركيب، هنر حذف و اضافه و هنر ويرايش، پيرايش و گاهي نيز آرايش. و اينها همه ابزارهاي هنر اقتباسند. امروز هرچه هست اقتباس است و تفاوت هنرمندان نه در اصلي (اورژينال) بودن يا فرعي (اقتباسي) بودنشان بلكه تنها در ميزان صداقتشان در پذيرش اين موقعيت خاص و ويژه فرعي بودن و وابستگي و عدم استقلال است.

اميد آن زمان مباركي را داريم كه تلويزيون و سينماي ما با مقوله اقتباس كه هستي كنوني آن نيز هست آشتي كند و براي بالنده تر شدن و تاثيرگذارتر بودن به جاي تاكيد مصرانه بر استقلال، به دنبال تاثيرگذاري عميق تر با كشف شيوه‌هاي بيان و روايت‌هاي تازه باشد تا شايد از اين مسير هموار راهي براي يافتن آن شاهراه گمشده هويت مستقل و فرهنگ ناب و هنر اصيل ايراني بيابد و با سربلندي قدم در آن راهي گذارد كه پيشتر هنرپروراني چون حـافظ و سعدي و مولوي در آن گام نهاده‌اند. چرا كه اگر در مسير هنر ايران تنها يك مسير را بتوانيم به معناي واقعي كلمه صراط مستقيم يا همان راه اصلي (اورژينال) بناميم، آن راه همين است.

                                وب روزنامه            pdf صفحه روزنامه

!! | | •