تلخ و شیرین
جام جم - قاب کوچک - شنبه 06 تير 1388

هماكنون 20 سال از پايان حماسه دفاع مقدس ميگذرد. سينما و تلويزيون در طول اين سالها تلاش بسياري كرده براي بازتاب وقايع و معرفي انسانهاي تاريخساز جنگ تحميلي عراق عليه ايران. جوانان از جانگذشتهاي كه رفتند و با ايمان جنگيدند تا از اين خوان نعمتالهي، شهادت، ايثارگري و آزادگي را توشه بردارند و ديگراني كه بييادگار بازگشتند تا شاهدان شهود شهيدان جبهه حق عليه باطل باشند. شهود بر آن راز پنهان عالم كه جز به بهاي خون فاش نميشود. اما چه زيباست وقتي شاهد باشي، راوي باشي و آنچه را به چشم سر و دل ديدهاي با قلم و تصوير شهادت بدهي و سرانجام پاداش اين روايت صادقانهات شهادت در پيشگاه حضرت حق باشد. چه زيباست سيدمرتضي آويني بودن. امروزه ديگر مستندهاي روايت فتح شهيد آويني مهمترين آرشيو تصويري دفاع مقدس به شمار ميرود. اما اين به تنهايي مساله نيست. نوع نگاه است كه اهميت دارد. نگاهي كه صحنه نبرد را رحمت ميداند نه نقمت. مرگ را شهادت ميداند نه جانباختگي و بالاخره فتح را در دلهاي شيداي مومنين دنبال ميكند نه تجهيزات نظامي و خمپاره و اسلحه و نارنجك. اينها مبدا و وسيلهاند. ديگري هادي به مقصد است. آدمهاي اين جنگ چه بسا با چشم بسته بهتر ميتوانند هواپيماي مهاجر را براي بمباران مواضع دشمن هدايت كنند و اينچنين است كه نامي ديگر در كنار سيدمرتضي آويني اين بار با سينماي داستاني جنگ جلوهگر ميشود: ابراهيم حاتميكيا؛ دوستي كه آويني در نامهاي خطاب به او از شباهتهاي نگاهشان به جنگ چنين ميگويد: «كربلاي پنج كربلاي چهار تن از دوستان من و تو بود. حسن هادي، رضا مرادي، ابوالقاسم بوذري و امير اسكندر يكهتاز كه تو او را ديده بودي كه چگونه در خون خويش فرو ميغلتد. خون نيز همرنگ آتش است و همانسان فوران ميكند. يادم هست كه حيرت شهادت يكهتاز تا آنگاه كه راز خون را كشف نكردي در تو فرو ننشست. در همان نخستين قدم، هنوز فرصت فيلمبرداري نيافته، سفير عشق سر رسيده بود و امير اسكندر يكهتاز را در برابر چشمان حيرتزده تو با خود برده بود. با خود ميگفتي: «او كه هنوز فرصت انتخاب نيافته است.» حال آنكه او پس از «انتخاب» روي به راه نهاده بود. من ميدانستم... و تو هم دريافتي. آن روزهاي آخر، ديگر عصرها به خانه نميرفت. ميآمد و كنار من، پشت ميز موويلا مينشست و حرف ميزد. چيزي در درونش شكسته بود و مثل منتظران، دل به اكنون نميسپرد. فهميده بود كه در عالم رازي هست كه عقل به آن راه نميبرد. فهميده بود كه ميان اين راز و آسمان، رابطهاي هست. فهميده بود كه آدمها بر دو گونهاند: آنان كه با «عقلشان» ميزيند و ديگراني كه زيستشان با «دل» است؛ چه بسيارند آنان و چه قليلند اينان؛ چه سهل است آن گونه زيستن و چه دشوار است اينگونه بودن. بهشت ارزاني عقل انديشان. اما در عالم رازي هست كه جز به بهاي خون فاش نميشود... تو ميراثدار امير اسكندريكهتاز هستي و من بر اين شهادت ميدهم.» و در ادامه شهيد با اين عبارت ميراثداري امير اسكندر يكهتاز را اينگونه تفسير ميكند: «دوست من! فيلم «از كرخه تا راين» تلخ است؛ به تلخي بمبهاي شيميايي، به تلخي از دست دادن فاو، به تلخي مظلوميت بسيجي. ميخواهم بگويم كه تلخ است، اما ذليلانه نيست. اين تلخي همچون شهادت شيرين است.»
تلخ و شيرين، همچون شهادت ملاك نابي است براي سنجيدن كيفيت آثار سينماي داستاني جنگ ايران. قبل از حاتميكيا و بعد از او، قبل از ديدهبان، مهاجر، از كرخه تا راين و بعد از اينها. چرا كه بحق اين 3 اثر را بايست نقاط عطفي در تاريخ سينماي دفاع مقدس ايران به شمار آورد.
آنچه «ديدهبان»( 1367) را از ديگر آثار پيشين متمايز ميكند، نگاه متفاوت فيلمساز به شخصيتها و موقعيتهاي داستاني جنگ است. نگاهي عميق برخاسته از شناختي واقعي از روح حاكم بر وقايع و آدمهاي جنگ. همان نگاهي كه شهيد سيدمرتضي آويني در مجموعه روايت فتح به جنگ داشت و در نوشتههاي مطبوعاتي خود در سالهاي بعد هم به كرات از آن سخن گفت. از اين زاويه ديگر جنگ بستري براي كشت و كشتار و خون و خونريزي نيست. عذاب آسماني و مظهر بيعدالتي دستگاه حاكميت الهي نيست. جنگ، گود پهلواني است. هنر ميخواهد كه از اين گود به آسمان پرواز كني و بيرون نيايي. كسي ديگري را نميكشد و هيچكس بيحساب زنده نميماند. باور به «ما رميت اذ رميت» ميطلبد و ايمان به «ما رايت الا جميلا.» پهلوانان اين ميدان ايمانآزمايي، امثال سعيد در فيلم «از كرخه تا راين» هستند كه ميدانند كثيفتر از واژه «جنگ» گاهي «صلح» است. چشمهايشان را كه از دست ميدهند نميگويند اثرات سوء جنگ است، ميگويند: گرفته به بال ملائك. اين همان تلخي قرين با شيريني است؛ همان معياري كه سيدمرتضي به دستمان داد.
سخن گفتن از حاتميكيا اما با سرانجامي تلخ بدون شيريني همراه است. گويي «آژانس شيشهاي»( 1376) حسنختام ميراثداري امير اسكندر يكهتاز براي حاتميكيا بود. وقتي گلوي عباس در هواپيما سوخت و تنها مرهمش دست خونين حاج كاظم بود تا اندكي بعد با پرواز جانسوزش تلخترين شهادت فيلمهاي حاتميكيا را نشانمان دهد ديگر ميبايست ميفهميديم كه از اين پس رشادتها و شهادتهاي فيلمهاي حاتميكيا تلخ خواهد بود بيشيريني. «موج مرده»( 1379)، «ارتفاع پست»( 1380) و «به نام پدر» (1384) فيلمهاي تازه حاتميكيا بودند و حاوي نگاه ديگر او به جنگ. نسل جديد به فيلمهاي حاتميكيا پا گذاشت تا ترديد، ياس، تلخي و بيهدفي خود را به رخ بكشد و در جبهه تازه نبرد پيروز قاطع ميدان باشد. ديگر جايي براي قديميها نبود. حرفي هم براي گفتن به امروزيها نداشتند. تو گويي احساس پوچي و ندامت حاصل فاصله گرفتن از آن حال و هواي بيبديل گذشته بوده است.
حرفهاي «به نام پدر» را ميتوان در اين ديالوگهاي «حبيبه» منعكس ديد: «منم بالاخره تو جنگ تو شركت كردم بابا، ولي هنوز پلاك بهم ندادن»، «مگه نگفتين آتشبس آخر جنگه بابا»، «من نرفته بودم بجنگم، هيچكي نظر منو نپرسيد»، «تا كي شما بايد جاي من امضا كنين بابا»، «هنوزم نميخواين قبول كنين كه من جنگ شما رو ادامه دادم بابا؟» و... و حالا پدر جنگرفته هيچ پاسخي براي اين سوالات ندارد و ما افسوس ميخوريم كه گويي يا ديگر در زمانهمان سعيد «از كرخه تا راين» و عباس «آژانس شيشهاي» نداريم يا فيلمسازي نيست كه آنها را كه از فرط اخلاص و تواضع كنج عزلت گزيدهاند پيدا كند و نشانمان دهد و ستايش سپاسگزارانهمان را برانگيزد.
توجيه «مايكل كورلئونه» در شاهكار سينمايي فرانسيس فورد كاپولا براي فراموشي ديدگاه پدرش اين بود: «زمانه عوض شده است»!؛ اما چرا آدمها عوض ميشوند؟ يا چرا آنها كه عوض نشدهاند ديده نميشوند؟


